Tuesday, December 06, 2005

شیدا

سلام
شیدا
يکی از روزهای ماه رمضان پارسال بود و چون من اينترنت شبانه گرفته بودم پس از سحری خوردن ديگه نميخوابيدم و مشغول کارکردن با اينترنت ميشدم . ديگه ساعت نزديک ۷ شده بود ؛ در يکی از اين سايتها به دنبال پروفايل دخترهائی ميگشتم که با اخلاق و روحيات من جور در بياد ؛ چشمم به اسم دختری به نام شيدا افتاد که Online هم بود ؛ پروفايلش را باز کردم ديدم چيزهائی که از خودش نوشته مورد پسند من هست و چيزهائی که از دوست پسرش انتظار داره خيلی با من جور درمياد ؛ سريع به نوشتن نامه برای اون کردم تا قبل از ساعت ۸ صبح جوابمو داد و ازم خواست تا توضيحات بيشری از خودم براش بدم من هم زود دست به کار شدم و توضيحاتی را که خواسته بود براش نوشتم و ارسال کردم ؛ ديگه وقت اينترنت شبانه ام تموم شده بود ؛ ساعت ۱۰ بود که با Account ديگری که برای اين جور وقتها خريده بودم به اينترنت وصل شدم و ديدم که جواب ديگری از اون برام اومده و قبول کرده بود که با من دوست بشه و گفته بود که اگر من هم سئوالی در مورد اون دارم ميتونم ازش بپرسم ؛ من هم سئوالاتی مثل اين که در چه مقطعی درس ميخونه و از چه چيزهائی خوشش مياد و از چه چيزهائی بدش مياد و ... ازش پرسيدم ولی ديگه اونروز جوابی ازش نيومد تا فردا صبح که ايميلم رو چک کردم و ديدم نوشته که دانشجو است ؛ من هم چون خودم دانشجو بودم خيلی خوشحال شدم چون حداقل معلوم بود از اين دخترهای جلف تو خيابون نيست ؛ روزی يکبار به هم نامه مينوشتيم و دل ميداديم و قلوه ميگرفتيم تا اينکه يک روز جواب ايميلم رو نداد با خودم فکر کردم حتما توی نامه قبلی چيزی گفتم که ناراحتش کرده ؛ بارها و بارها نامه خودمو خوندم ولی به نتيجه ای نرسيدم مرتب و پشت سر هم براش نامه مينوشتم و ازش ميخواستم بهم جواب بده و دليل نامه ننوشتنش رو برام بگه ولی دريغ از يک جواب ؛ تا اينکه بعد از ۷ يا ۸ روز جوابمو داد و گفت که مسافرت بوده و نميتونسته ايميل بزنه ولی من ميدونستم که دروغ ميگه چون هيچ کس در موقع درس مسافرت نميره اون هم يک هفته ؛ ميدونستم که ميخواسته امتحانم کنه و ببينه پا پس ميکشم يا نه ؛ در هر صورت با هم قراری گذاشتيم که اگه قرار بود چند روز به هم نامه نديم قبلش با يک ايميل به هم اطلاع بديم و تعداد روزهای غيبتمون رو هم بگيم . هر روز که ميگذشت علاقه من به شيدا و همينطور علاقه شيدا به من بيشتر ميشد ؛ عکسهامون رو هم برای هم فرستاده بوديم و يک دل نه صد دل عاشق هم شده بوديم . ماه رمضان که تموم شد با هم تصميم گرفتيم که قراری بذاريم و همديگر رو ببينيم چون ديگه وقتش بود با هم از نزديک آشنا شويم ؛ قراری با هم گذاشتيم و قرار شد روز جمعه در همون پارکی که من جمعه ها فوتبال بازی ميکردم همديگر رو ببينيم ؛ قرار ما ساعت ۱۱:۳۰ دقيقه بود به خاطر همين اونروز زودتر يارکشی کرديم تا قبل از ساعت ۱۱:۳۰ دقيقه فوتبالمون تموم بشه ساعت ۱۱:۱۵ دقيقه بازی تموم شد و من با عجله لباس عوض کردم و به محل قرار در پارک رفتم ؛ ساعت از ۱۱:۳۰ دقيقه گذشت و شيدا نيومد خيلی نگران شدم که نکنه نياد ولی بالاخره با يکربع تاخير آمد و گفت که کمی تو خونه مشکل داشته تا بتونه بياد بيرون ؛ با هم رفتيم يک آبميوه فروشی با حال و لبی تر کرديم و با هم صحبتهای عاشقانه ميکرديم ؛ خيلی از ملاقات اون روز راضی بودم واقعا همون جور که ادعا ميکرد پاک و ساده بود ؛ اون همون دختری بود که هميشه ميخواستم باهاش دوست باشم نه از من توقع مالی داشت و نه توقع داشت وضع ظاهريم رو عوض کنم و جِلف بشم من هم که ديدم اينجوريه از هيچ چيزی براش کم نميگذاشتم ؛ دوستی ما هر روز محکمتر و محکمتر ميشد هر روز به هم ايميل ميزديم و هفته ای يکبار جمعه ها همديگر رو ميديديم چون روزهای ديگه هر دو دانشگاه ميرفتيم و وقت آزاد نداشتيم . يک روز تصميم گرفتم ببرمش گردش به خاطر همين ماشين رو از برادرم قرض گرفتم و رفتم دنبالش ؛ بردمش در جاده های خارج شهر برای گردش بعد يک جای خلوت نگه داشتم و شروع کرديم به صحبت کردن ؛ صحبتمون بالا گرفت و کم کم از مسائل عشقی به عاطفی- سکسی تبديل شد کم کم من هم ديگه حشرم زده بود بالا و نميتونستم جلوی خودم رو نگه دارم دست راستمو به طرفش بردم و دور گردنش انداختم و خواستم ازش لب بگيرم که خودشو عقب کشيد من هم ناراحت شدم و گفتم تو مگه منو دوست نداری گفت خب آره گفتم پس چرا نميخوای با هم لب بگيريم گفت آخه.. آخه ؛ گفتم ديگه آخه نداره صورتش رو به طرف خودم کشيدم و شروع به لب گرفتن از هم کرديم ؛ خيلی خوشحال بودم چون ديگه رومون به هم باز شده بود . از اين به بعد هر دفعه با هم بيرون ميرفتيم اگه فرصت دست ميداد يه حال مختصری با هم ميکرديم ؛ روزها از پی هم ميگذشت و علاقه ما به هم بيشتر ميشد ولی اين عشق و علاقه باعث شد اون ترم تو دانشگاه مشروط بشم و کلاً از درس و دانشگاه بيفتم ولی ارزشش رو داشت چون دوستی گيرم اومده بود که به هيچ کس جز من فکر نميکرد و کاملا به من وفادار بود و همين برای من بس بود.۱۳ خرداد امسال بود. خانوادگی تصميم گرفته بوديم به دو شهر مسافرت کنيم ؛ پس از رفتن به شهر اول مجبور بوديم برگرديم خونه و پس از آن به شهر دوم سفر کنيم ؛ وقتی به خانه رسيديم من به بهانه های مختلف از رفتن به سفر امتنا کردم ؛ اين بود که پدرم هم تصميم گرفت به سفر نرود و پيش من بماند ولی با هزار دليل و برهان اون رو هم قانع کردم که همراه بقيه به سفر برود ؛ پس من ماندم و يک خانه خالی ؛ سپس تلفن رو برداشتم و به شيدا زنگ زدم خودش گوشی رو برداشت تا گفتم سلام صدام رو شناخت و گفت اشتباه گرفتيد ؛ حدس زدم حتما کَسی پيشش بوده و نتونسته صحبت کنه ؛ صبر کردم تا خودش زنگ بزنه ؛ ۱۷ دقيقه بعد تماس گرفت و وقتی دليل کارش رو پرسيدم ديدم که حدسم درست از آب درآمده چون پدرش نزديک او بوده و نميتونسته صحبت کنه ؛ بهم گفت پدر و مادرش رفتند بيرون و فقط اون و خواهرش توی خونه هستن ؛ جريان رو بهش گفتم و ازش خواستم که به خونه ما بياد ؛ اون هم با کمی دودلی قبول کرد ؛ رفتم تا بساط پذيرائی رو آماده کنم ؛ سيمی رو هم که قبلا برای اتصال کامپيوتر به تلويزيون آماده کرده بودم به تلويزيون وصل کردم و منتظر شدم تا بياد ؛ حدود ۲۰ دقيقه ای طول کشيد تا خودشو به خونمون رسوند و زنگ زد ؛ رفتم و در رو براش باز کردم و با احترام اون رو به داخل راهنمائی کردم . رفتيم همون اتاقی که تلويزيون و کامپيوتر بود ؛ قبلا چند تا شوی مشتی گلچين کرده بودم و از طريق تلويزيون داشتم نگاه ميکردم؛ رفت و روسريشو درآورد و توی کيفش گذاشت و بعد پيشم نشست ؛ با هم نشستيم و گپی زديم و شوها رو نگاه کرديم . بعد از مدتی سر صحبت رو به مسائل سکسی کشوندم ؛ من قبل از اين که اون بياد يک شيطونی کرده بودم و اون اينکه آخر شوها يک فيلم سوپر هم Add کرده بودم که بعد از آخرين شو نوبت اون بود که نمايش داده بشه ؛ حالا من فقط به اندازه ۵ دقيقه وقت داشتم تا جو عاطفی حاکم بر خانه را به جو سکسی تبديل کنم و کم کم هم موفق به اين کار شدم ؛ ۳۰ ثانيه قبل از اينکه شوی آخر تمام بشه به بهانه آوردن قهوه اتاق رو ترک کردم تا وقتی فيلم سوپر شروع ميشه من داخل اتاق نباشم ؛ ۲ دقيقه ای معطل کردم و با سينی قهوه وارد اتاق شدم ؛ شيدا محو تماشای فيلم شده بود چون من قبلا فيلم را Edit کرده بودم تا وقتی فيلم شروع ميشه از صحنه حشرانگيزی آغاز بشه ؛ شيدا هم غرق در تماشای فيلم بود و به طور نامحسوسی يکی از دستهاشو به زير مانتوش برده بود و کُسشو داشت ميماليد ؛ با ورود من يکم دست پاچه شد و خودشو جمع و جور کرد ؛ قبل از اينکه اون حرفی بزنه بهش گفتم فيلمش خيلی باحاله آخه اصولا فيلم سوپرهای ژاپنی يه حال ديگه ای ميده ؛ رفتم و کنارش نشستم و کم کم خودمو به اون نزديک کردم و دستم رو به دور گردنش انداختم و شروع به لب گرفتن از هم کرديم بعد ازش خواستم مانتوش رو دربياره بعد خوابوندمش روی زمين و روش افتادم و شروع کردم لب و گردنش رو بوسيدن ؛ پيرهنم رو درآوردم و پيرهن و کرست شيدا رو هم از تنش درآوردم ؛ دو خورشيد در يک دشت پر از برف يکدفعه در خونمون طلوع کرد و گرمائی به خونمون بخشيد ؛ واقعا که سينه و پستونهای نازی داشت شروع کردم به مک زدن و گاز گرفتن نوک پستوناش ؛ جيغهای کوتاهی از شادی ميکشيد و لذت ميبرد دامنش رو از تنش بيرون کشيدم و چند لحظه ای به شرت سفيدش خيره شدم مانده بود که بعد از اين مرحله با چه چيز حيرت آوری روبه رو خواهم شد ؛ بالاخره شرتش رو هم بدون هيچگونه مقاومتی از جانب شيدا از پاش درآوردم ؛ وای که چه کُسی بود مثل يک گل سرخ که درميان انبوهی از برف پنهان شده باشه ؛ شروع به ليسيدن کُسش کردم هرچه ميگذشت شيدا حشری و حشری تر ميشد از من خواست تا من هم لباسامو کامل درآورم ولی من با خودم گفتم بذار چند دقيقه ديگه هم تو کف بمونه تا حشری تر بشه و به حرفش اهميت ندادم ديگه شيدا فريادهاش به هوا بلند شده بود و از درد حشر داشت ميمرد ؛ من هم شلوار و شرتم را درآوردم و ازش خواستم تا کيرمو ساک بزنه اول با کمی اکراه ساک ميزد ولی بعد خوشش اومد و تا آخر کيرمو تا حلقش فرو ميکرد ؛ خوب که از خوردن کيرم سير شد کيرمو از دهنش درآوردم و ازش خواستم تا کونش رو واسه گائيده شدن آماده کنه ؛ اون يک لحظه ترسيد چون ميترسيد دردش بياد به خاطر همين رفتم کمی کرم آوردم و داخل سوراخ کونش رو چرب کردم و بعد با يک انگشتم کونش رو انگشت کردم تا گشاد بشه و بعد انگشتم رو درآوردم و شصتم را داخل کونش کردم و برای اينکه مطمئن بشم حسابی گشاد شده بعد از چند لحظه شصتم رو درآوردم و دو تا از انگشتام رو وارد کونش کردم ديگه حسابی کونش آماده گائيدن بود من هم که قبل از اومدن شيدا از اسپری لیدوکائین استفاده کرده بودم و مطمئن بودم حالا حالا ها آبم نمياد ؛ برای اينکه شيدا نترسه ازش خواستم خودش سر کيرم رو به سوراخ کونش نزديک کنه و اونو وارد کونش بکنه ؛ وای که وقتی کيرم توی کونش رفت داشت آتيش ميگرفت بس که کونش داغ بود ؛ آروم آروم شروع به تلمبه زدن کردم و آخ و اوخ شيدا هم بلند و بلند تر ميشد کم کم ريتم تلمبه زدنم رو تندتر و تندتر ميکردم ؛ خيلی حال ميداد ديگه کونش داشت جر ميخورد ؛ کيرم رو بيرون کشيدم و ازش خواستم رو کيرم بشينه ؛ بعد دراز کشيدم و اون هم آمد و خودش سر کيرم رو وارد کونش کرد بعد ازش خواستم خودش رو بالا و پائين ببره ؛ اول براش سخت بود ولی بعد ريتم کار دسش اومد ؛ با يکی از دستهاش هم کُسشو ميمالوند و هی آخ و اوه ميکرد من هم همراه با بالا و پائين رفتن شيدا کيرم رو به بالا و پائين حرکت ميدادم تا کيفش بيشتر بشه شيدا هم همينطور به سرعت مالوندن کُسش اضافه ميکرد که ديدم بدنش سُست شد و لرزيد من هم چون فهميدم چه خبره برای اينکه از حال درنيام بيرون به سرعت حرکت دادن کيرم اضافه کردم و بالاخره آبم رو تو کونش خالی کردم و بدون اينکه کيرم رو از کونش دربيارم شيدا رو خوابوندم زمين و روش دراز کشيدم و شروع کردم صورت و گردنش رو ليسيدن ؛ وقتی که کيرم کم کم آب رفت کيرمو بيرون کشيدم و از شيدا لب گرفتم معلوم بود که شيدا هم مثل من کاملا ارضا شده بود بعد با هم رفتيم حمام و يه حال ديگه ای تو حمام با هم کرديم و بالاخره خودمونو خوب شستيم و اومديم بيرون خودمونو خشک کرديم بعد که ديدم شيدا ديرش شده چون بقيه با ماشين رفته بودن سفر موتور رو برداشتم و تا نزديکی خونشون رسوندمش . هنوز هم مزه اون سکس زير زبونمه

1 Comments:

At 2:05 PM, Anonymous Anonymous said...

یادی از آتش معاد کنید و بدانید که خداوند توبه کاران را دوست دارد.

 

Post a Comment

<< Home