Tuesday, December 06, 2005

عشق مهتاب

سلام
عشق مهتاب
اول اینو بگم که این سرگذشتی رو که می خونید داستان نیست همش هم سکسی نیست .... این یه سرگذشت واقعیه از ساده لوح بودن یه دختر 14-15 ساله ....اولین باری که دیدمش از پنجره سرویسمون بود .. اون موقع دوم راهنمایی بودم .. کسایی که با یه نگاه عاشق شدن حرف منو خوب میفهمن .. فقط با یه نگاه .. یه نگاه اونم تو یه ثانیه عاشقش شدم ... به چشم من قشنگ ترین پسر دنیا بود .. اما دوستام فقط بهم خندیدن ... اونو یه پسر سیاه چشم چرون دیدن که نه تنها هیچ قشنگی نداره حتی ارزش نگاه کردن هم نداره ... اینو با تمام وجودم بهش رسیدم که عشق آدمو کور میکنه ... بعد دیدنش کاره من فقط شده بود به اون فکر کردن ... روزی که دیدمش دمه سوپر واستاده بود که بعدنا فهمیدم سوپر باباشه ... سرویسمون هر روز از اون مسیر میگذشت . کاره منم شده بود دید زدن اون ... مغازشون یه چهارراه با خونه ما فاصله داشت ... با اینکه مدرسه من زیاد دور نبود اما سرویس داشتم ... بابام یه فرهنگی بازنشسته بود و به قول خودش ترجیح میداد هزینه سرویس هم روی هزینه های دیگش باشه اما مطمِین باشه که دختر ته تغاریش بدون اذیت و سختی تو این جامعه خراب رفت امد می کنه ....یه مدتی که گذشت تصمیم گرفتم هر جوری که شده از جلوی مغازش رد بشم یا حتی ازش یه چیزی هم بخرم ... به هر نحوی که میشد مامان یا خواهرمو راضی میکردم که منو ببرن تا چهارراه ... نیمیدونید چه حالی پیدا میکردم حس میکردم الانه که قلبم کنده بشه ... جرات نمیکردم حتی مثل ادم بهش نگاه کنم ... شاید تو نظر اون خیلی خنده دار بود ... یه دختر 14 ساله که واسه اولین بار عاشق شده .. نه اصلا میدونه سکس چیه و نه تا حالا تو عمرش تجربه دوستی با یه پسرو داشته... اون قدر رفت امدمو زیاد کردم تا بالاخره فهمید که یکی هست که واسه دیدن اون تا اونجا می یاد ... یه مدت گذشت .. من حتی نمیدونستم که اسمش چیه یا اصلن چند سالشه ... بهش می گفتیم سوپریه .. اولای ماه رمضون بود که مدرسمون کلاس دوره کردن قران رو گذاشت ... چون ساعتش 2 ساعت بعد مدرسه بود دیگه سرویسی در کار نبود ... قرار شد خودم بر گردم .. اونم به خاطر این که بابا چون مدرسه شاهد بودن خودشون تا ساعت 2 کلاس داشتنو نمیتونست دنبال من بیاد ... ساعت حدود 1:30 بود که کلاسمون تموم شد ... نمیدونم خودمو چه طوری رسوندم دمه مغازش ... دمه در واستاده بود ... اینم بگم که با این که واسه دیدنش له له میزدم اما اون قدر شرم داشتم که وقتی میدیدمش جرات نگاه کردن تو چشماشو پیدا نمیکردم ... اومدم برم تو کوچه که یهو گفت منم باهات بیام .. لال شده بودم پاهام اصلن تکون نمیخورد انگار پاهام به زمین چسبیده بود ... به سختی اومدم تو کوچه .. دنبالم اومد ... همپای من شروع کرد به اومدن .. اصلا نمیشنیدم چی میگه .. تو یه دنیای دیگه بودم ... اون روز تازه فهمیدم که اسمش مجتباس 19 سالشه و تو سوپر باباش کار میکنه ... قرار فردا رو هم تو همین ساعت گذاشتو رفت ... نمیدونم خودمو چه طور رسوندم خونه. 5 دی بود .. دیماه ساله 79 ... فردا هم دیدمش فردا و فرداهای دیگه تا چشم باز کردم دیدم با هم دوست شدیمو اگه یه روز باهاش صحبت نکنم روزم شب نمیشه ... دیوانه وار دوسش داشتم یه چیزی بالاتر از عاشقی ... از همون اول دوستی سعی کرد با من راحت باشه .. اولش از فحش دادن شروع کرد .. اول فحشای با تربیتی بعد کم کم رسید به خواهرو مادرو برو تا بالا ... طوری شده بود که پشت تلفن صد بار منو میکرد .... شاید باورتون نشه .. اما من اصلا از بعضی حرفاش سر در نمیوردم ... وقتی هم شروع میکرد به قول خودش سکسی صحبت کردن من نتنها هیچ حس لذتی بهم دست نمیداد حتی بعضی وقتا از حرفایی که میگفت حالت تهوع بهم دست میداد ...با این که تو مدتی که باهاش تلفنی صحبت میکردم همش در مورد سکس صحبت میکرد اما هیچ وقت از دستش دلخور نمیشدم انقدر کور شده بودم که حتی نمی فهمیدم قصدش از این کارا چیه ... یه مدت همین طوری گذشت ... نمیدونم سر چی شرط بسته بودیم .. اما هر چی بود من باختم .. اول شرطمون سر یه بستنی بود اما اون زد زیرشو گفت باید لب بدی ... از اون اصرارو از من انکار تا بلاخره به بهانه اینکه باهات قهر میکنمو این جور چیزا راضیم کرد ... چند وقت بود که کلاس زبان اسم نوشته بودم .. ساعتش یه ربع به چهار تا پنج و نیم بود ... من باید سه و ربع از خونه میرفتم بیرون .. دقیقا اوج خواب بودن مامان اینا ... راضی شدن که با اتوبوس خودم برم .. ایکاش هیچ وقت راضی نمیشدن ... وقتی فهمید که میتونه منو بیرون گیر بیاره خیلی ذوق کرد .. اینو هم بگم که من تو ابن مدت دوستیم هیچ وقت بیرون باهاش نرفتم .. فقط تو مسیر مدرسه اونم با سرویس یا اگه تا چهارراه میرفتم که اونجا هم تنها نبودم ... اون روز کلاس داشتم .. چون اون ساعتی که میرفتم بیرون مامان اینا خواب بودن .. اگه 15 دقیقه هم زود تر میرفتم هیچکس نمیفهمید ... 15 دقیقه زود تر زدم بیرون .. خودمو رسوندم به مغازش .. انگار دنیا رو بهم داده بودن .. دیدنش بعد چند وقت ... هنوز بهم سلام نکرده بودیم که گفت : یادته که شرطو باختی ... وا رفتم .. اما خر تر از اون بودم که بفهمم اون منو فقط واسه سکس میخاد ... بیرونو یه نگاهی کردو اومد طرم دستاشو دور بازوهام گذاشتو صورتشو جلو اورد .. کپ کرده بودم لبام بسته بود .. اصلا بلد نبودم لب بدم .. لباشو به لبام چسبوند لبامو یه خورده مکیدو یه هو عصبانی گفت لباتو باز کن دیگه ... اصلا نمیدونستم باید چیکار بکنم .. لباشو از رو لبام برداشتو شروع کرد بهم خندیدن .. گفت : پس لب دادنم بلد نیستی .. اوستات میکنم ! ... وقتی خودشو بهم نزدیک میکرد هیچ حسی نداشتم حتی چندشم میشد .. اما از حالتای اون میشد فهمید که یه جورایی لذت میبره ... اون روز گذشت اما از اون روز به بعد شروع دردسرای من بود .. دیگه ول کن نبود چون کلاسام روز در میون بود میدیدمش .. ازم لب میخاست .. انقدر بهش لب داده بودم که دیگه به قول خودش استاد شده بودم ... هیچ احساسی نداشتم شاید میشد که نیم ساعت فقط لباش رو لبام بود اما دریغ از یه احساس لذت ... دیگه انقدر جریت پیدا کرده بودم که تا پنج دقیقه مونده به کلاسم تو مغازش میموندم و مو قع رفتن واسم ماشین میگرفت ... انقدر کور شده بودم که حاضر بودم هر کاری مبخاد باهام بکنه اما باهام دوست باشه ... من دنبال حس کردن روحش بودمو اون دنبال بدست اوردن جسم من .. من دنبال یه لحظه دیدنش و اون دنبال یه لحظه دستمالی کردن من ... یه مدت که گذشت شروع کرد به بهانه گیری .. میگفت این جوری که نمیشه ..یه لب خشک و خالی که حال نمیده ... از سری بعد هم منو میبرد پشت یخچال مغازه به بهانه این که یه وقت کسی نبینت .. اولین باری که دستشو طرف سینه هام برد با برخورد شدید من روبرو شد .. اما به قول خودش پروتر از این حرفا بود ... اینم بگم که من اگه بهش چیزی نمیگفتم یا اعتراضی نمیکردم فقط به خاطر این بود که دوسش داشتم . نمیخاستم از دستش بدم .. میدونستم که 1000 تا دوست دختر داره . میدونستم که با چندین نفر سکس داره .. میدونستم که عرق میخوره .. همه اینا رو بهم میگفت اما من اونو با همه این کاراش قبول داشتم ... انقدر دوسش داشتم که حتی وقتی ازش واسه همیشه جدا شدم هر وقت گذری میدیدمش بازم قلبم میلرزیدو ته دلم خالی میشد ....دفعه بعد که رفتم مغازش به زور سینمو تو دستش گرفت ... شروع کرد به مالوندن اما دریغ از یه ذره احساس لذت بردن من ... گریم گرفته بود .. اون خودش تو یه حالو هوای دیگه بود اما من .... دفعه بعد در کمال پرویی بدون اینکه به اعتراضای من توجه کنه دکمه های مانتومو باز کرد و شروع کرد به خوردن سینه هام... خدا میدونه فقط به خاطر اینکه از دستم ناراحت نشه هیچی بهش نمیگفتم ... تو خیال خودم واسه اینکه خودمو قانع کنم میگفتم که ما که بالاخره یه روزی با هم ازدواج میکنیم پس چه اشکالی داره ... بزار راحت باشه .. !! اینم بگم که تو این مدت دوستی حتی یه بار هم به من نگفت که دوسم داره .. حتی یه بار که به زور ازش پرسیدم گفت که دوسم داره اما عاشقم نیست .. من خر بودم احمق بودم با این که میدونستم دوستیمون هیچ فایده ای نداره که هیچ تمام واسه من ضرره چه مالی چه عاطفی اما باهاش دوست بودم .. حتی بعضی وقتا یه کارایی میکرد که هر کس دیگه اگه جای من بود یا اگه من اون مهتاب الان بودم بیخیالش میشدم که هیچ دهنشو هم سرویس میکردم .. زنگ میزدم بهش اگه حال نداشت صحبت کنه تلفنو قطع میکرد ... !! خورد شدن تا چه قدر ... چند روز بعد که رفتم دم مغازه سریع اومد جلو گفت خونه دوستم که همین پشت خالیه بیا بریم اونجا چون امروز داداشم مییاد دم مغازه نمیخام تو رو ببینه ... با اینکه راضی نبودم اما به خاطر اون رفتم ... دوستش تو پذیرایی نشسته بود فیلم نگاه میکرد .. منو برد تو اتاق .. سه سوت مانتو مو در اورد سینه هامو میمالید میخورد لب میگرفت .. سینه هامو گاز میگرفت .. دستش همه جا کار میکرد لای پام پشتم همه جا ... میخاست شلوارمو در یاره که نذاشتم .. قبول کرد که این کارو نکنه اما گفت به پشت بخواب .. بعد خودشم خوابید روم شروع کرد به مالوندن کیرش به کونم ... با اینکه از رو لباس بود اما صدای اه و اوهش بلند شده بود ... باورتون نمیشه اما من حتی نمیدونستم اسم اون چیزی که تو شرتشه کیره ... دستشو گذاشت رو کسم به زور مجبورش کردم برداره دوباره گذاشت دوباره دستشو پس زدم .. دستمو گرفت گذاشت رو کیرش .. یه هو احساس حالت تهوع بهم دست داد یه چیز درازه گنده زیر دستم بود .. دستمو کشیدمو زدم زیر گریه ... دستشو از رو دستم برداشتو با یه حرکت سریع یه هو شلوارمو کشید پایین ... سریع خودمو جمع کردم .. پایینو دیده بود .. گفت دفعه بعد که اومدی دم مغازه یادم بنداز یه تیغ بهت بدم ... !!!اون روز خودمو هر طور که شد از دستش نجات دادم ... ازش متنفر شده بودم ... تمام وجودمو نفرت پر کرده بود ... واقعا راسته که میگن فاصله عشق و نفرت از یه تار مو کمتره ... نفرتم وقتی به اوج رسید که یه روز بهش خیلی گله کردم گفتم که نمیخام باهاش سکس داشته باشم .. گفتم که چرا این کارا رو با من میکنی اما تنها جوابی که به من داد این بود : خودت خواستی من که به زور نکردم ... دلم میخاست خفش کنم .. یعنی این جواب من بود .. جواب دوست داشتن من ؟ گناه من چی بود .. فقط عاشقش بودم اونم یک طرفه و چشمو گوش بسته !! ... تلفنو قطع کردم .. دیگه هم بهش زنگ نزدم ... نمیدونید چی کشیدم ... یه سال طول کشید تا تونستم فراموشش کنم .. ضرر مالی هیچی اما ضربه روحی که خوردم هنوزم که هنوزه اثرش مونده .. الان 19 سالمه .. دیگه اون مهتاب 14 ساله نیستم که عقلم به هیچی نرسه و زود خر بشم ... اون همه چیمو ازم گرفت .. اعتماد کردنو دوست داشتنو .. کاری کرد که از هر چی مرده هر چی مذکره متنفر بشم ... بعد چند وقت خیلی دنبالم اومد .. اون ادمی که حتی ننگش میکرد زود تر به من سلام کنه ازم معذرت خواهی میکرد .. اما دیگه با دیدنش دلم نمیلرزید .. دیگه دوسش نداشتم ... حتی حاضر بودم که بمیره ... هنوزم که هنوزه واسم پیغام میفرسته ... من هیچ وقت نمیبخشمش واگذارش کردم به خدا ... میدونم که خدا خودش انتقام منو ازش میگیره ... من خر بودم من احمق بودم .. یه دختره چهارده ساله خام .. اما اون که دید من چه طوریم ... دید که من بچم ..چرا این کارو با من کرد .... ؟ ..بعد اون ماجرا تا الان با هیچ کس دوست نشدم ... نه که پیشنهاد نداشته باشم .. نه .. از خودم تعریف نمیکنم اما میگن که چهره قشنگی دارم .. یه دختر مو مشکی با چشای تقریبا عسلی ... خیلی ها دنبالم بودن اما من از همشون متنفرم .. به هر پسری که نگاه میکنم قیافه لجن اون و کاراش جلوم میاد .. بگید چیکار کنم ... کمکم کنید ...انو هم بگم که عشقی که بخاد با یه نگاه شروع بشه بهتره که نشه .. عشق مثل شرابه باید کم کم جا بیفته .. عشق با یه نگاه عشق واقعی نیست .. اون عشقی محکم و پا برجاست که دو طرفه باشه

0 Comments:

Post a Comment

<< Home