Monday, December 05, 2005

کمر من

سلام
کمر من
شش هفته پيش بود .کسي خونمون نبود نشسته بودم.حوسلم از بي کسي سر رفته بود.کانال هاي سکسي ماهواره هم ديگه همش کسشعراي تکراري نشون ميداد تازه کانالهايي که کير و کس رو هم نشونم مي داد فقط شب ها برنامه داشت.مي خواستم ماهواره رو خاموش کنم يه سر برم پيش رفيقام که يکي زنگ در رو زد. در رو که باز کردم ديدم دوست مامانمه و اومده با مامانم کار داره و يه تاپ و يه دامن تنگ هم پوشيده .خونشون درست کنار خونه ماست و در خونه هامون کنار همه.تازه شوهر کرده و فکر نمي کنم بيش از ۲۰-۲۲ سال داشته.وقتي که ديدمش دلم مي خواست بيارمش تو و....ولي راستش تخم نکردم آخه شوهر داشت. بهش گفتم نه نيست ولي بفرماييد تو فکر کنم تا چند دقيقه ديگه پيداش بشه. گفت که نمي تونم و بايد برم و عذرخواهي کرد و رفت. منم اومدم تو خونه و در رو بستم. لباس پوشيدم که برم بيرون وقتي در رو باز کردم و رفتم دکمه آسانسور رو زدم و منتظر بودم که بياد و برم که ديدم خانوم خانوما در رو باز کرده و وايساده جلوي در، گفتم اتفاقي افتاده؟ گفت نه فقط ميخواستم بهت بگم که فردا ساعت ۹ صبح يه سر بيا خونه ما ولي به کسي نگو که ميخواهي بياي اينجا.منم گفتم که باشه.ديدم آسانسور آمده بالا،خدافظي کردم و سوار آسانسور شدم و رفتم.پيش خودم ميگفتم اين با من چي کار داره؟ولي هر چي فکر ميکردم به نتيجه نمي رسيدم.پيش خودم گفتم که بخيال فردا مي فهمم که چه کار ميخواد باهام بکنه که نبايد مامانم بفهمه.در ماشين رو باز کردم و پريدم تو ماشين و راه افتادم.اولش ميخواستم برم پيش رفيقام ولي از آنجايي که حدود دو هفته مي شد که سکس نداشتم و کمرم حسابي پر بود،بيخيال رفقا شدم و رفتم تو خيابون ها که شايد بتونم يه کسي بلند کنم و ببرم خونه و يه کمري روش خالي کنم ولي از شانش تخمي و کيري که من دارم حتي يه دختر بچه هم نتونستم بلند کنم و بعد از ۳ ساعت الافي تو کوچه و خيابون ها با کون سوخته برگشتم خونه.ماشين رو گذاشتم تو پارکينگ و رفتم تو اتاقم و نشستم پشت کامپيوتر تا شايد تو چت بتونم يکي رو پيدا کنم که باهاش حال کنم بعد از ۵/۰ ساعت که با يه دختر مادر جنده چت کردم بهش شماره دادم تا زنگ بزنه.وقتي زنگ زد بهم،ديدم که صداي کلفت و کيري پشت تلفن ميگه که خوب سر کارت گذاشتم ،منم شروع کردم و هر چي فحش خواهر و مادر بلد بودم رو کشيدم به هيکلش و تلفن رو قطع کردم و پرتش کردم آن طرف(البته رو مبل) رفتم تو اتاق و شروع کردم به فحش دادن به شانش و اقبال خودم که دوباره تلفن زنگ زد.رفتم تلفن رو برداشتم و شروع کردم به فحش دادن.وقتي به خودم آمدم فهميدم که اي داده بيداد،مادربزگم پشت خطه شروع کردم به عذر خواهي کردن و گفتم که يکي مزاحمم شده و ۱۰۰ دفعه زنگ زده خونمون و از اين جور کسشعرا. وقتي که قطع کردم يه مشت محکم کوبيدم به ديوار و رفتم که تو دستشويي و ريدم به اين شانسم و بعدش هم رفتم کپه مرگم رو گذاشتم و خوابيدم.اون روز يکي از تخمي ترين روزهاي زندگي من بود ولي به هر ترتيبي که شده تموم شد.صبح روز بعد از خواب بيدار شدم و صبحونه خوردم و آماده شدم و رفتم خونه مامان دوستم.در رو که زدم ۲ دقيقه اي طول کشيد تا در رو باز کنه در رو که باز کرد ديدم با شرت و کرست آمده در رو باز کرده و من رو دعوت کرد تو وقتي رفتم تو خونه تو اين فکر بودم که يه کس حسابي ميکنم که يه دفعه ديدم ۳ تا دختر ديگه که لخت هم هستن نشستن و دارن يه فيلم سوپر نگاه مي کنند وقتي که ديدمشون دلم مي خواست يه جوري از دستشون در برم چون مي دونستم قراره چه بلايي سرم بيارند ولي نگذاشتند همشون يه دفعه ريختند رو سرم و من رو به زور بردند تو اتاق رو تخت.سمانه که اسم دوست مامانم بود اونا رو بهم معرفي کرد.سوگل،فرانک و ساناز.تا حالا اين همه دختر لخت رو يه جا نديده بودم حشري شده و ديگه کاري از دستم برنمي آمد. تا به خودم آمدم ديدم دارم از سمانه لب ميگيرم و ساناز داشت برام ساک ميزد و بقيه هم وايساده بودند و نگاه ميکردند مثل اينکه نوبتي بود خيلي تند ساک ميزد مثل اينکه تا حالا ۱۰۰۰ بار اين کار رو انجام داده بود و خيلي ماهر بود.يه چند دقيقه اي که گذشت جاشون رو با هم عوض کردند و ساناز آمد و بهم لب بده و سمانه هم رفت که ساک بزنه.خلاصه بعد از اينکه کلي با کير ما لاسيدن نوبت من شد که براي اونا لاس بزنم و سمانه دراز شد رو تخت و لاپاش رو باز کرد و با يه صداي آروم و حشري ميگفت بخورش من هم ديگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به خوردن کس خانوم.تند تند ليس ميزدم،خيلي تند.آه آه بلندش همه فضاي خونه رو پر کرده بود احساس کردم که ميخواد بلند بشه خودم رو عقب کشيدم ديدم ساناز جاي اون رو پر کرد و من هم که کاري نمي تونستم بکنم شروع کردم به خوردن.احساس کردم که داره ارگاسم مي شه،بلند شد و کير من رو گرفت تو دستش و دلا شد و کيرم رو آرو ميکشيد رو کسش و سمانه هم از فرصت استفاده کرده و رفت جلوش خوابيد و ساناز شروع کرد به خوردن کس سمانه،و سمانه هم کير من رو کرد تو کسش و گفت تند باش و من هم که داشتم خيلي حال مي کردم با سرعت عقب و جلو ميرفتم.آه آه من و ساناز و سمانه خيلي بلند شده بود که سوگل گفت اگه بخواهيد همين طوري ادامه بديد همه ميان ببينند چه خبره.من که نمي تونستم خودم رو کنترل کنم با همون صدا فرياد ميزدم و آه آه ميکردم ولي سمانه و ساناز صداشون رو آوردند پايين.بعد از چند دقيقه اي احساس کردم که داره آبم مياد،به سمانه گفتم آبم داره مياد آماده باش و کيرم رو کشيدم بيرون و سمانه هم با يه چرخش کيرم رو کرد تو دهنش و آبم رو ريختم تو دهنش و آن هم مثل اينکه خيلي تشنش باشه آب منو خورد.بعد از اينکه آبم در آمد افتادم و رو تخت.يه چند لحظه اي که استراحت کردم بلند شدم تا شايد بتونم از دستشون در برم ولي جنده ها گرفتنم و نوبت سوگل و فرانک شد.گرفتنم و شروع کردن به ساک زدن،منم که دوباره حشري شده بودم،تقريبا همون کار هايي که با سمانه و ساناز کرده بودم رو با سوگل و فرانک هم تکرار کردم.وقتي که آبکيرم رو ريختم رو صورت سوگل،مي خواستم برم که دوباره گير دادند بهم. خلاصه اون روز من ۳ بار آبم در آمده بود.تازه آخر سر هم با کلک اينکه مي خواهم برم دستشويي،همون طوري لخت فرار کردم و آمدم خونمون،وگرنه آنها ول کن مامله نبودند.تا ۲-۳ روز از کمر افتاده بودم.ولي بعد از ۲-۳ روز با خوردن شير و موز فراوان کمرم خوب شد.هفته پيش آمد و گفت که سر بيا خونمون.منم گفتم به کس ننت خنديدم مادرجنده،ايندفعه اگه خواستي من بگاييمت تنهايي ميايي خونمون.و بعد از اين ماجرا ۲ بار ديگه آمد خونمون

2 Comments:

At 9:21 PM, Anonymous Anonymous said...

سكس بازندايى

 
At 9:23 PM, Anonymous Anonymous said...

سكس بازندايى

 

Post a Comment

<< Home