Wednesday, December 07, 2005

سلام


سلام
دوستان عزیر وبلاگ های خودم رو تکمیل کردم و در اختیار شما عزیزان میگذارم که نهایت استفاده رو بکنید
امید وارم رضایت شما جلب شود ممنون
http://dastanmss.blogspot.com/
-
http://dastanmss1.blogspot.com/
-
http://dastanmss2.blogspot.com/
-
http://dastanmss3.blogspot.com/
-
http://dastanmss4.blogspot.com/
-
http://dastanmss5.blogspot.com/
-
http://dastanmss66.blogspot.com/
-
http://dastanmss7.blogspot.com/
-
http://dastanmss8.blogspot.com/
-
دوستان هر کی میخواهد سکس کنه به ایدی های من پی ام بده من کمکش میکنم
-

Tuesday, December 06, 2005

شب زفاف

سلام
شب زفاف
(وای ساعت دو بعد ازظهر شده بود و من هنوز تو گل فروشی بودم. ده دقیقه دیگه منتظر شدم تا ماشین آماده شد. ماشین و برداشتم و رفتم آرایشگاه دنبال بهار عزیزم عروس خانم گلم.بعد از این که زنگ آرایشگاه و زدم یک صدا من و به تو راهنمائی کرد. داخل شدم. بهارم مثل یک فرشته جلوی من ایستاده بود. وای چه لباس زیبائی، چه تن و بدنی، خدای من این بهار از اون بهاری که من اونروز عریان دیدمش زیبا تر شده بود. یک صدا توجه من و به خدش جلب کرد. گفت اینم گوهرتون تقدیم به شما.رومو که برگردوندم دیدم بعله خانم آرایشگر با یک لباس لختی که سینه هاش داشت از تو گلوش در میومد جلوم ایستاده. وای اگه بهار نبود خودم و نمیتونستم کنترل کنم و همونجا میپریدم روش. یک آرایشی کرده بود که از بهار هم زیبا تر شده بود. اونجا بود که فهمیدم این همه پول بی زبون و چرا گرفته، چون خانوم خرجشون زیاده. بالاخره با زحمت از اون خانم دل کندم و با بهار به سمت تالار حرکت کردیم. تو ماشین که بودیم بهار گفت : سعید من زیبا ترم یا اون ؟ خودم و به اون راه زدم و گفتم : کی؟گفت: همون خانمِ آرایشگره.گفتم اوه اوه اون که مثل جادوگرها بود. معلومه تو صد برابر ازاون زیبا تری.اما تو دلم گفتم اگه تو نبودی اندازه پولی که گرفته بود،.... میکردمش !!. بعله. ساعت ها گذشت و یک عالم خانم خوشگل خوش تیپ و که هر کدومشون یک جور خودشون و به نمایش گذاشته بودن و ما تو اون تالار دیدیم و این کوچولومون هم که شب قبلش کلی برای امشب آمادش کرده بودیم شیطونی هاشوکرد تا ساعت شد دو نصف شب. من موندم و بهار. این مونده بود و اون. من که هم خسته بودم هم از سر سینه ها و باسن ها و..س هایی که به شکلهای مختلف اون روز دیده بود شهوتی. نمیدونستم بخوابم یا ادامه بدم. روی تخت با همون لباسای مجلسم نشسته بودم که دیدم بهار با لباس عروسش اومد جلو گفت: پاپیون پشتم و باز کن.بعد از باز کردن خیلی آرام تورش و از سرش برداشت و بعد با سر دندون دونه دونه دست کشهای سفید تو دستاشو خیلی آهسته بیرون آورد. خیلی آرام زیپهای کنار لباسشو باز کرد و از اونجا بدن سفید به نمایش در اومد. لباسشو از روی سینه باز کرد و خیلی سریع لیز خورد و روی زمین افتاد. زیرش یک گن سرهمی تنش بود دیگه نمیتونستم نگاهش کنم. خط بهشتش از همین رو دیده میشد و سینه هاش و که دیگه نگو، مثل دو تا توپ بیرون زده بود. اینجا بود که دیگه باید من کمکش میکردم و زیپ گن شو باز میکردم. دستهام گیرایی پائین کشیدن زیپش و نداشت. بالاخره بازش کردم. بهار جلوی لباسش و گرفته بود و بمن گفت نمیخوای لباسهات و در بیاری.منم یک نگاهی به اون و خودم کردم و با نظر تایید از اتاق خارج شدم. لباسهام و در آوردم. با در آوردن لباسهام خستگی اون روز هم از تنم در اومد.یک روبدوشام مشکی کوتاه برای من گذاشته بودن، تنم کردم و به اتاق خواب رفتم. با ورودم، فرشته ای دیدم که برای بردن من به بهشت به زمین نازل شده بود. بهار یک لباس خوابی پوشیده بود که سر و ته و پشت و روش مشخص نبود. رنگش هم رنگ بدنش و کامل پوشیده و با هر حرکتی که به بدنش میداد همه جای بدنش دیده میشد.دیگه خستگی در بدنم دیده نمیشد. بهار رفت روی تخت نشست و این گونه وانمود میکرد که میخواد بخوابه، با نشستنش روی تخت تمام پاش تا بهشتش از لباس بیرون اومد و خیلی چشمک میزد. بهار روی تخت دراز کشید و با این حرکت سینه هاش هم از لباس بیرون اومد. بهار: نمیخوای بخوابی؟- چرا عزیزم ولی نمیشه.- چرا نشه؟- حالم خرابه. - خوب اگه میخوای ببرمت دکتر.- نه عزیزم دکتر من همینجاست و داروش هم تجویز شده.- خوب استفاده من تا خوب بشی.روبدوشام و از تنم در آوردم و روی تخت دراز کشیدم. سعید کوچیکه. داشت سرش و میاورد بالا. کمی خجالت میکشیدم ولی خوب جای خجالت نبود، خودم و به بهار چسبوندم. یک لحظه از جاش پرید. تا اون لحظه ندیده بود که من لختم. کمی چپ چپ به من نگاه کرد و آرام نی آتشین منو گرفت توی دستش و کمی لمسش کرد. منم کم کم دستم به سینهاش رسیده بود و داشتم با اونها بازی میکردم. بهار گفت : سعید امشب بعله. گفتم آره بعله.یک خنده قشنگی کرد و گفت سعید من همیشه یک آرزو داشتم، میخوام آرزوی من و برام عملی کنی.گفتم: جان بگو هرچی باشه قبول.گفت قول میدی.گفتم قول مردونه.گفت : من همیشه شنیدم کار شب اول خیلی زمان میبره، ولی من همیشه آرزوم بوده خیلی سریع باشه مثل تجاوز کردن و غیر معمول! خیلی برام غیر منتظره بود هر فکری میکردم جز این. خودم و برای یک سکس طولانی میخواستم آماده کنم اما چپه شد.گفت: قبول میکنی؟گفتم هر چی تو بگی و بخوای. قرار شد از اون انکار باشه و از من اصرار و به زور کارم و انجام بدم. خودم و روی تخت انداختم و حالت خواب و به خودم گرفتم. بهار فکر کرد که ناراحت شدم و میخوام بخوابم، کاملا احساس کردم که اون ناراحت شد و پشت به من روی تخت خوابید. دستم و بردم کنار تخت و خیلی آرام کرم و برداشتم و به نی لبکم مالیدمش و سریع از جا بلند شدم و پاهای بهار و گرفتم و از هم باز کردم و خودم و بین پاهاش قرار دادم. اونم سریع دستش و گذاشت روی بهشتش. دستاشو گرفتم و باز کردم ولی باز خودش و جمع کرد. مثل مار به خودش میپیچید و نمیذاشت که کارمو بکنم. آخر با دندون سر سینه ها شو گرفتم و خیلی محکم فشار میدادم، با دست مچ دستاشو گرفتم و دو طرف بدنش به صورت تی باز نگه داشتم. دیگه از درد نمیتونست تکونی به خودش بده. لبم و گذاشتم روی لباش و با بالاترین سرعت و با فشار آلتم و تو بهشتش جا دادم و تا ته فرو کردم. با این که دهنش و با دهانم گرفته بودم ولی تا میتونست داد میزد تا جائی که اشک از چشاش اومد.خیلی دلم براش سوخت ولی خوب خودش میخواست و گفته بود در هیچ شرایط کارو قطع نکنم!با سرعت زیاد تو بهشتش تلنبه می زدم و با چشمام درد و توی چشاش، صورتش و تمام بدنش میدیدم. احساس میکردم یک مایع لزج آلتم و پر کرده. چند دقیقه ای این کار و تکرار کردم و واقعا نمیدونستم که بهار داره لذت میبره یا درد میکشه. بدنش داشت میلرزید. و از چشاشم اشک میومد. ناگهان با فشار زیاد آبمو تو بدنش خالی کردم و بی حال روی بهار افتادم. هنوز بدنش میلرزید.آرام خودم و از روی بدنش قل دادم و روی تخت دراز کشیدم. کمی که به حال اومدم و از جام پاشدم دیدم تمام آلتم و تخت پر خون. مثل این بود که سر مرغی رو اینجا زده باشن . بهارهم اصلا نمیتونست. خودش و تکون بده. رفتم توی دست شوئی خودمو شستم و اومدم روتختی رو از زیر بهار جمع کردم. و براش یک نوار بهداشتی گذاشتم و شرتش و پاش کردم. و توی بغلم گرفتمش و خوابیدم. صبح با سرو صدا از جا پاشدم. صدای همه مییومد. فکر میکنم همه فضولها اومده بودن تا ببینن دیشب چه خبر بوده. لباس تنم کردم و از اتاق اومدم بیرون دیدم بعله. خانومها ( نزدیکهای بهار و من ) همه سرشون زیر دامن کوتاه لباس خواب بهاره و دارن کار شناسی میکنن. با دیدن من همه دست از کارشناسی کشیدن و شروع به نظر دادن کردن که بعله. چه عجله ای داشتی و چکار کردی و هزار حرف و حدیث دیگه. بهار صدا زدم گفتم یک لحظه بیا. آخههه بنده خدا اصلا نمیتونست از جاش پاشه. وقتی هم که پاشد مثل این مرغابی ها راه میرفت. وقتی اومد توی اتاق گفتم چطور بود گفت عالی. باورکنید هنوزم میگه اون شب اول یک چیز دیگست و خیلی بهش حال داده

شب شراب 3

سلام
شب شراب 3
... ادامه ماجرا
متمایل به پایین زیر پوشم شد تا اونو در بیاره. زیر پوش توی شلوارم بود و گیر کرده بود. کمربندم رو هم لیس زد و بازش کرد. دکمه شلوارم رو باز کرد. ولی نتونست زیرپوشم رو دربیاره. مخصوصا کمکش نکردم تا حس یافتن رو در او دو چندان کنم. زیپ شلوارم رو پایین کشید. کیرم کمی تکان خورد. چون در حال شق نیمه کامل بود برجستگیش کاملا دیده میشد. گفت: جریانت بیدار شده. این کلمه بین ما توی جلسه های دانشگاه مرسوم بود. کار، کار لیلا فضوله بود. هما ادامه داد به لمس کیرم. گفتم : حالا موقع شیر دادنش نیست. زبانی با نفس عمیق روی کیرم از روی شورتم کشید و بالا اومد. کمرم رو کمی دادم بالا زیر پوشم آزاد شد. با دو دست زیر پوشمو رو به بالا میداد تا به نافم رسید. شروع به لیسیدن کرد و همزمان زیرپوشم رو بالا داد. اولش قلقلکم اومد ولی بعد داغی نفسش منو از خود بیخود کرد.به سینه هام که همون ممه هام باشه رسید. با نوک زبان نوک اونها رو چند بار لیسید. حشر مردها در این نقطه مشابه زنهاست. به سمت جلو تکان خوردم و تقریبا نود درجه نشستم. زیر پوشم رو کامل در آورد. از فرصت استفاده کرد و پاهاشو در پشت من جمع کرد حالا من در بین پاها و بدن او محصور شده بودم. شروع کردم دکمه های پیراهنشو باز کردم . سوتین قرمز رنگی هوش از سرم ربود. مثل گرگی که به طعمه اش رسیده باشه از دهنم آب میچکید. پیراهنشو تا عقب بردم. خودش ادامه داد و اونو در آورد. لباسهامون رو به طرفی پرت میکردیم. اما نه روی تخت. سفت بهم چسبیدیم. وضعیتش طوری بود که سرش روی شونه هام میخوابید. پشتم رو همراه با لیسیدن پشت شونه هام لمس میکرد. دستمو لای بند سوتینش انداخته بودم و در اون تنگنا نوازش میکردم. در یه لحظه بندها رو ازهم جدا کردم. و سوتینش آزاد شد. کمی رو به عقب شد و من به راحتی در آوردمش. سینه های درشت و داغی داشت. قلبم به شدت میزد. قبل از اینکه بگیرمشون خودش گرفت و هر کدوم رو به سینه هام میمالوند. میگفت :بخورش. بخورش . سرمو بردم جلو. وضعیت کمرم بد بود. روبه سمت تخت دادمش و او دستهاشو روی تخت گذاشت . تکیه گاه بدنش شد. شروع به مکیدن و لیسیدن کردم. ولی کمربند و شلوارم اذیتم میکرد. چاره ای نبود . کاملا خوابوندمش. و دستمو بردم به کمر کشی شلوارش . آهسته و آروم به سمت خودم کشیدم. پاهاش رو از پشتم آزاد کرد و من براحتی شلوارش رو در آوردم. لذت در آوردن شورت به اینه که روی هم با هم در بیاریم.حالا او بود و یک شورت. بیفاصله بلند شد و روی من خوابید. حالا نوبت شلوار من بود. شلوارم تنگ بود ولی هم پاهام رو بالا دادم هم کمک به در آوردنش کردم. میخواست با شورتم پایین بکشه. ولی کمر شورتم رو گرفتم. حالا من بودم و شورتم. از روی شورتم لیس زد به کیر کاملا شق شده ام و سریع بالا اومد. همدیگر رو محکم در آغوش داشتیم. برش گردوندم. بالش مهیا بود و زیر سرش بود. کیرم رو با شورت با کسش توی شورت تراز کردم. و آرام آرام بالا پایین میرفتم . نفسهاش تندتر میشد. هنوز کورس سینه هاش تموم نشده بود. نوکشون رو با دستهاش گرفته بود و فشار میداد. صورتش رو با صورتم پرستش کردم. زیر گردنش رو میبوییدم و میبوسیدم و میلیسیدم. به سینه هاش میرسیدم. دستهاشو برده بود کنار و منتظر بود. دستهام رو زیر بغلش گذاشتم و ستون کردم. فهمیدم از موی زیر بغل خبری نیست. سینه هام رو روی سینه هاش گذاشتم. و باز بالا ،پایین کردم و فشار میدادم. ضربان قلبش سریعتر شده بود. رو کسش نشستم ولی فشار روی دو پاهام بود. با ناخنهام سینه هاش و اطراف سر پستونها رو حرکت رفت و برگشتی میدادم. این کار نوک پستونها رو شقتر میکنه.جیغ میزد ولی کوتاه. با این کارم نوک پستونهاش تقریبا 1 سانتیمتر بیرون زده بود. با زبان و دندون گاز میگرفتم و میمکیدم. ادامه دادم و ادامه دادم و شدت حرکت زبانم رو زیاد کردم . با دست محکم گرفته بودم و با فاصله فشار میدادم. شرطیش کرده بودم. ولی من خسته شده بودم. خودش این تجربه رو نداشت وقتی فاصله میانداختم خودش دستشو جلو میاورد. وقتی یه بار این کارو کرد. پیش خودم گفتم : نکنه لیدوکائین یادم بره. چه میشه کرد. اولین سکسم بود و بی برنامه. از رو تخت چرخیدم که دستم به کیف که پایین تخت بود برسه. چشمم به پارچ شربت افتاد. دستمو دراز کردم . لیوان روی میز توالت هما بود که به تخت هم خیلی نزدیک بود. برداشتمش و سه چهارمش رو از پارچ شربت که حالا روی عسلی کوچکی که بین میز و تخت بود پر کردم. پماد فراموش شد. دوباره روی کسش نشستم. از توی لیوان کمی روی سینه هاش ریختم و کاملا لیس زدم. پایینتر اومدم و نافش دنیای دیگه ای داشت. دستهاش رو از نوک انگشت میلیسیدم. از زیر بغلش نگذشتم. اسپری زده بود و خوشبو. فعالیت دست چپم رو بیشتر کردم.با دست راست زیر گردنشو گرفته بودم و با زبان میمکیدمو با دست چپ از روی شورتش کس نوازی. نمناکی رو احساس میکردم که از عرق نبود. دیگه پاهاشو از زیرم در آورده بود. بالش کوچکی داشت پیش بالشش بود. برداشتم زیر کونش گذاشتم. کونش اومد بالا. به حالت ایستاده از زانو شکسته بادست چپ پای چپشو قائم کردم. با دست راست نوازش کردم تا سر انگشتان . سکس پا رو زیاد دوست دارم واگربا زیبایی ترکیب انگشتان و ظرافت انگشت شست همراه باشه لذتش برام دو چندانه. هما از اونها بود. پاش حمام رفته و تمیز بود. وقتی دید میخوام زبون بزنم. دستشو برد عقب و از روی دسته بالا سر تخت لیوان شربتو به من داد. خودم بهش دادم ،گذاشت اونجا. از این حرکتش خیلی خوشم اومد. به طرفش رفتم روش خوابیدم و بوسه گرفتم. به چشمام نگاه کرد و گفت: وجودم برای تو ، هممو بخور. خودمو جدا کردم. لیوانو گرفتم . روی پنجه های پای چپش ریختم و به سمت زانو و کشاله ران لیسیدم همانند سگ گرسنه. پای راستش رو همینطور. حشرش داشت سر میرفت. با کف دست راستش به کسش ضربه میزد میگفت : زود باش بخورش. پاهاش رو توی بغلم گرفته بودم. از زانو روی شونه هام خم شده بودند. بادست کمرشو به سمت خودم کشیدم و شورتشو که حالا واقعا خیس شده بود بیرون کشیدم و سر جای خودم بلند شدم. ازبالا او رو میدیدم . لخت لخت لخت. ولی بسیار دیدنی بود. با دست پاهاشو بازترکردم. از اون فاصله کس صاف و تراشیدشو دیدم. پاهاشو که رها کردم سریع بلند شد نشست و در اون وضعیت من، شورتمو پایین کشید. خودم با پا خواستم پرتش کنم. ولی پام خورد به لیوان شربتی که خالی شده بود و من با پاهای ظریفش خوردم. میدونستم پایین تخت لباس زیاد روی همه . با پا شورتم و لیوان رو انداختم پایین.کیرم توی دستهاش بود. زانوهام رو شکستم تا راحت تر باشه. ازیر کیسه بیضه هام یا همون تخمهام شروع به لیس زدن کرد. وقتی زبان میکشید انگار جان و وجودم رو به دهانم میرسوند. اگر آدم توی اون لحظه جونش بالا بیاد واقعا لحظه شیرینیه.کم کم از من خواست تا دراز بکشم. حالا سر او لای دو پای من بود. کیرم رو روی صورتش میکشید . آرام آرام. با فشار به کشاله های رونهام سعی میکردم ارادمو تقویت کنم. دیگه کمرم نمیتونست قوس داشته باشه چون من برعکس حالت اول دراز کشیده بودم. فقط دستهام موهاشو میتونست بگیره. با گرفتن موهاش سرعت ساک زدنش رو که دیگه شروع کرده بود کنترل کردم. دقایق زیادی شد که ساک میزد.به خودم گفتم : بار اولی، عجب کمری داری. خودمو چشم زدم . آبم تکانی خورده بود. بلند شدم و تقریبا در حالت نشسته موهاشو گرفتم و از کیرم جدا کردم. سرشو بیشتر عقب دادم. موهاشو هرگز کشیده نشد. چون با دستم همراهی میکرد. لبمو چسبوندم و آب مذی مکیده شده در دهنشو مکیدم و زبانهامون روی هم بود.با فشار لبم بر لبش، و سرم به سرش خوابوندمش . و بی معطلی محل کونش رو روی بالش کوچیکه تنظیم کردم. با اینکه پاهام از بغل تخت پایین افتاد ولی راحت دو لب کسش رو باز کردم. بسیار صاف تراشیده بود. با جان و دل میمکیدم . با انگشت میانه دست راستم به خوبی چوچولش رو پیدا و حسابی مالیدم. نفس میزد. جیغهای کوتای میزد. با زبون ناحیه لبهای داخلیو خوب خیس کردم. در وضعیتی که داشتم با انگشت و زبان جیغشو در میاوردم. دست نوازشی به سرم کشید. بعد گونه چپم رو. دست راستش بود. زبان رو دور کردم. به دستم رسید و محکم گرفتش. کسش اونقدر لزج شده بود که با دیدنش چند بار آبم خواست بیاد ولی خودمو کنترل کردم. اون یکی دستش رو هم آورد و محکم دو دستی دستمو گرفت. یه آن که خودمم نفهمیدم چی شد گفت: بکن توش و انگشت من تا ته رفته بود توی کسش.کمی ترسیدم از پردش . بی پرده بود . چون اینبار قوس کمر او روی بالش بود سرمو بلند کرد گفت : بذار توش من اپنم. منو بکن. نگاهش التماس بود و من پر از پتانسیل سکس که هنوز تخلیه نشده بود.دیگه راه برام هموار شده بود.با یک انگشت ، دو انگشت، سه انگشت کسش رو در مینوردیدم. وقتی کاملا خیس میشد به دهنش نزدیک میکردم و او تک تک انگشتهایم رو میمکید. چند بار نزدیک کردم ولی خودم خوردم. با زبان شدت ساکم رو بیشتر کرده بودم. با نوک زبان به چوچولش ضربه میزدم. رانهاش توی دستم بودو جیغ هم میزد. تا اینکه لرزید . دو بار به شدت و یک بار با موج کمتر. از ارگاسم بود. کمی باز ادامه دادم و بعد خودم رو کاملا روش کشیدم. احساس لرزشش رو میخواستم به من هم بده گفت : باز هم میخوام. اینبار دیگه نوبت سکس مهبلی بود. چون طوری خوابیده بودم که فقط پای چپش لای پاهام بود رانش رو بین پاهام قفل کردم و به سمت بغل تخت خم شدم. از کیفم لیدوکائین رو برداشتم. وبهش دادم . اونهم بازش کرد و مقداری به کف دست راستش زد و کم کم کیرم رو با اون نوازش کرد. کاندوم در کار نبود. در حالی که میمالید گفت: کاندوم بابام هم تازه تموم شده. در حالی که کیرم در دستش بود و داشت میمالید به پهلو خوابیدیم. لب باز بهترین آغاز بود. حدود 5 دقیقه توی این وضعیت بودیم. کیرم سر شده بود. بهم گفت کمی مرطوب کننده بد نیست. بلند شدم و با نشانیی که داد از توی جعبه میز توالتش بهش دادم. کمی به کف دستش مالید. به گونه ای دراز کشیدم که وضعیت 69 مهیا بود. با دست کونش رو گرفتم و چرخوندمش . کسش روی دهنم بود و من میلیسیدم. هما کیرم رو همچنان میمالوند. حس میکردم که آب مذیم رو با نوک زبان میخوره. من کسشو با زبان به خوبی خیس کردم. و با انگشت رطوبت کسشو با آب دهنم دوبرابر. طعم سیر نشدنیی داشت. با دست راستم به کنار کپلش زدم ، بر گشت و دراز کشید. با چرخشی روش قرار گرفتم. کیرمو با دست گرفتم و چند بار سرشو به کسش مالوندم. میگفت: بذارش تو . بذارش تو. پرسیدم: مطمئنی؟ گفت: آره ، قرص خوردم. به آرامی فرستادمش. تا نیمه رد کردم دوباره در آوردم و مجددا تکرار. اینبار تا ته رفت. با وجود اینکه سر کننده زده بودم ولی هیجان بار اول منو نگرانتر کرده بود. کمی مکث کردم . تقریبا بدنم رو از بدنش جدا کردم و شروع به تلمبه زنی کردم. نرمترین و زیباترین لحظات برای من بود. کم کم دست چپم رو تکیه گاه قرار دادم و با دست راستم چوچولش رو میمالیدم. به شدت. دوباره حالاتش تکرار شد. جیغهای کوتاه، و همزمان به تلمبه زنی ادامه میدادم. خودم رو بهش نزدیکتر کردم و کاملا روش خوابیدم. ولی باز تلمبه میزدم. با مکث کوتاهی به روی خودم برش گردوندم. بلند شد نشست و با حرکت بالا و پایین و سینه کشیده رو به عقب و جلو میرفت. صدای ضربه های ناحیه کیرم با ناحیه اطراف کسش سکوت اتاق رو می شکست. کسش رو از کیرم جدا کرد و خودشو کمی عقب کشید. به سمت کیرم خم شد. فکر کردم میخواد ساک بزنه . ولی با کیر چرب من؟ ولی نه . تف داغی روش انداخت و با دست به همه کیرم رسوند. بعد بالا اومدو کیرم رو به کسش هدایت کرد.شروع به حرکت کرد و من هم چوچولش رو بی نصیب از مالش نگذاشتم. متوجه شدم حرکتش به سمت بالا فاصله مناسبی برای حرکت من هم ایجاد میکنه. برای راحتی بالش کوچیکه رو کشیدم گذاشتم زیر کمرم و حرکتم رو با حرکت کس او تنظیم کردم. پس از چند دقیقه خودش رو انداخت روی من . به پهلو چرخیدیم. لبهاشو با لبم گرفتم و بوسیدم. در حالی که دست چپم رو توی شکاف داغ کونش حرکت میدادم. گفتم: کونت برای آبیاری من مطمئنتره. گفت: آخه درد داره. گفتم : نمیذارم دردت بیاد. و بعد برگشت و من روی دشت دو تپه ای قرار گرفتم. پمادم رو برداشتم و خودم به کیرم مالیدم. زیاد شد. ولی بهتر. چاک کونش رو باز کردم . کسش از اونجا هم دیدن داشت. روی شکاف کسش گذاشتم و با فشار کمی، رفت تو. گفت: دیوونه! اون کسم. گفتم: فعلا همینو میخوام.و واقعا هم همونو میخواستم. درازکش به روی پشتش خوابیدم. کمی پاهاشو در عرض باز کرد. تا راحت تر تلمبه بزنم. در همون وضعیت دستهامو بردم زیرش و پستونهاشو گرفتم. خوشش میومد. با دو دستش که از آرنج جمع کرده بود به سینه هاش فضای بیشتری داد.نوک پستونها مرحله بعدی بود. کار تقریبا سختی بود ولی شدنی بود. گرمای کپلها به همراه نرمی و انعطاف پذیری اونها انزالم رو نزدیکتر میکرد. ولی من الهه خودم رو پیدا کرده بودم. نمیخواستم به این زودی رهاش کنم. کیرم رو در آوردم. و سرش رو که البته لزج بود فشار دادم. کمی هیجانم فروکش کرد. کیرمو گذاشتم لای چاک کونش. به سمت جلو متمایل شدم. بعد با دستهام از گردن و شونه هاش شروع به تریس( Trace ) کردم. دست میکشیدم. سرمو نزدیک گوشهاش بردم. بعد از نوازش و مکیدن در گوشی بهش گفتم : نگفته بودی اپنی.صدای خندش رو شنیدم. گفت: برای تو که بد نشد. پتانسیلم اجازه تصمیم بهم نمیداد. موهای بلندشو نوازش کردم. و بعد کمرش. تا به کپلها رسیدم. کیرم دیگه توی چاکش نبود. با دست می مالوندم. با زبان لذتش برام دوچندان شد. اینکار رو فهمیده بودم دوست داره. خودش زانوهاشو کشید زیر شکمش ولی زانوهاش زاویه دار بود بطوریکه سینه هاش کاملا روی تخت بود. کونش بالا تر سطح بدنش. کار برای من راحت بود . واقعا سپید و تمیز بود. شروع به لیسیدن کردم. سعی میکردم از چوچوله شروع کنم ولی کمی سخت بود. به سمت سوراخ کونش میومدم.یکی دو بار تف کردم و با انگشت میانه جا باز میکردم. میگفت: آیی. آی. آیی. دو پماد نزدیک دستم بود. مرطوب کننده رو برداشتمو کمی روی سوراخش زدم و با انگشت کرم ها رو پخش میکردم. به اطراف دیواره چاکش هم زدم. دیگه آماده برای پذیرایی کیرم بود. حسابی چرب شده بود. تفهام رو قبول نمیکرد. تفهام سر میخورد. با کمی فشار کونش رو پایین آوردم تا هم سطح بدنش. کیرم شق کامل بود. به خودم میبالیدم که تا اون لحظه با ادب بوده و تف نکرده. تف کردن کیر کار بدیه. لیدوکائینه نصف شده بود. بخودم گفتم: تو دیگه چقدر توی کفی. پماد خودمو مالیدم. و بعد کمی به اطراف سوراخش زدم. و کمی هم بداخل دادم. اگر مرطوب کننده نزده بودم لیدوکائین سوزش کمی ایجاد میکرد و حال اینکه دیگه سوزش نداشت. با سر کیرم تمرین ورود به سوراخ میکردم. فقط میمالوندم. فشار هم کم میدادم. ولی نمیفرستادم تو. تاخیرم برای اثر درست دارو بود. بعد کمی فرستادم. هنوز حسش نکرده بود. تا 4 سانتی متری چیزی نگفت . من هم چندین بار که فکر میکنم بالای 10 بار بود تا همون اندازه در آوردم و رد کردم. بعد بیشتر کردم. آ......ه،آ...........ه، آ.............یی. شنیده میشد. خودمو مسلط کردم و شروع به تلمبه زنی. محکم کمرشو گرفته بودم. یواش یواش سرعت تلمبه زنیم رو بیشتر کردم. حالا فهمیده بودم چرا مردها کون رو با وجود انی بودنش ترجیح میدن. هم تنگه ، هم مطمئن. متوجه موهای زیبا و بلندش شدم. متمایل به جلو شدم گرفتمشون و سرشو کشیدم به طرف خودم و در همون حال تلمبه هام رو شدیدتر کردم. فقط جیغ میزد با فرکانسهای مختلف. خودشو به سمت جلو میکشید تا دردش کم بشه و این باعث شده بود پاهای جمع شدش از زیرش آزاد بشن. یک مرتبه خودشو ول کرد. کاملا روی تخت افتاد. ترسیدم از درد بیهوش شده. ولی قبل از عکس العمل من شروع به عقب و جلو کرد. وای چه لذتی داشت من میرفتم اون میومد. من به جلو او به عقب. باز هم وای. کاش الان اینجا بود. پای راستش رو کوتاه تر از پای چپش جمع کرده بود و حرکتش بهتر شده بود. من هم پاهام خوب جایگیری کرده بودند. دیگه کمرم تاب تحمل نداشت. بارها کیرم رو نصیحت کرده بودم تف نکنه. آخرین نصیحت رو کردم. در آوردمش.پاهای قشنگ و نازش رو گرفتم چرخوندم. حالا صورت زیباشو میدیدم. کشیدمش به سمت خودم. سرش کاملا روی تخت خوابید. روی سینه هاش نشستم. کیرمو لای قعر پستونهاش گذاشتم. با دستهاش کمک کرد تا پستونهاش بهم نزدیک بشن. عرصه بر کیرم تنگ شده بود و چاره ای جز فرار نداشت. جلو و عقب. به زیر پستونهاش ضربه میزدم. نفسهاش شبیه کسی شده بود که زیر دوش آب سرد رفته باشه. بد نیست امتحان کنید. کیرمو کشیدم رو به عقب و کاملا روش خوابیدم. محکم همدیگر رو گرفته بودیم. بهش نگاه میکردم. وای خدایای من! زیباتر از این دختر باز هم توی جهان هست؟ پرسیدم : آبمو میخوری؟ گفت: نه . بریز تو کسم. خونده بودم بعد از سکس مقعدی ، سکس مهبلی عفونت سازه. ولی باز هم تکرار کرد. آدم عاشق، توی سکسش هم، همه چیز رو برای معشوقش میخواد. باز تکرار کرد. تعلل میکردم. گفت: گفتم که قرص خوردم. دیگه چاره ای نبود. گذاشتم توی کسش و تلمبه زدم. طوری خودش رو به من چسبوند که کسش به تمام ناحیه شکمم چسبیده بود. کمرهامون رو بالاتر دادیم. محکم توی بغل هم . تلمبه میزدم . هما هم حرکت میکرد. آبم داشت تمام وجودم رو شعله ورتر میکرد و شعله های وجودم مثل کوره ای پر از آتش که درشو بسته باشن راه فرار پیدا میکرد. به صورت مهربونش نگاه کردم و یه لحظه دیدم خندید. و آخ کوتاهی گفت و ناخنهاشو به کمرم بیشتر فرو کرد . البته ناخنهاش بلند نبودند. دیگه آمپرم پرید و آبم هم به کسش پمپاژ شد ولی نه کامل. هیجاناتم داشت تخلیه میشد. حس کردم تخلیه شدم. کیرم رو کشیدم بیرون. پایین کیرمو گرفتم که با تکونش سیکل تخلیه رو کامل کنم که کیرم پمپ دیگه ای زد ولی جهش نداشت. کیرم با قطرات آخر آبم خیس شد. هما که موقع پمپاژ سرشو بالا آورده بود که لب بهم بدیم. کیرم رو میدید. و آب آخر رو هم دیده بود. هوسی شده بود. با دست کپلهای کونم رو به سمت خودش کشید. گفت: آب میخوام. رفتم جلو و تا گردنش جلو رفتم و شروع به لیسدن آبم از روی کیرم کرد ولی خیلی کوتاه و به اندازه تمیز شدن کیرم بود. دیگه حال ادامه دادن نداشتم. من که در زمان ساک آخر پای چپمو به سمت خودم آورده بودم بعد از ساک آخر آروم آروم پیشش به پهلو دراز کشیدم. لرز معمولی منو گرفت . فکر کردم هما هم کمی لرزید. دست راستم زیر سرش بود. هما توی بغلم . دست چپم رو به پایین تخت از سمت خودم حرکت دادم. بدنم هم کمی چرخید. از شانسی که آوردم اون پایین پیراهن هما بود. آوردم و کشیدم روی تن هر دوتامون. کلمات کوتاهی به هم میگفتیم که سرشار از رضایتمون بود. هر دو ارگاسم شده بودیم. دلم میخواست تا صبح با هما بخوابم ولی همش به خودم میگفتم : بلند شو برو خونه مهمونی کافیه. ساعت نمیدونستم چنده. و نفهمیدم که چقدر خوابیدیم. البته خواب کامل نبود. در خواب و بیداری هم حرفهای کوتاه میزدیم. از کیر و کس هم میگفتیم. صدای باز و بسته شدن دری ما رو به خودمون آورد. از جا پریدیم بیرون تخت. خدا رو شکر باز هم صدای پنجره بود. باد پاییزی شدید تر شده بود. تند تند لباسهامون رو میپوشیدیم. همه با هم قاطی شده بود. از سر شوخی شورتمو کرد پاش. بهش گفتم: بده به من اذیت نکن دیرم شد. لباسهامونو پوشیدیم. و من آماده رفتن. ساعتم سر میز کامپیوترش بود. قبل از بستن نگاه کردم. ساعت یازده و تقریبا چهل دقیقه بود. نگاه کردم به کامپیوتر نصب ایکس پی در مرحله دوم منتظر تنظیمات کاربر بود. گفتم: بقیه اش رو بلدی ؟ گفت: از اولش هم بلد بودم. وسایلم رو برداشتم و به سمت هال رفتم. پرسیدم: بابا مامانت نمیان ؟ گفت: وقتی میرن پارتی چهار یا پنج صبح میان . پرسیدم : عروسی یا پارتی؟ گفت: وقتی ما رو نمیبرن یعنی میرن پارتی.( باباش پولدار بود و این کار بعید نبود.) یه لحظه یاد اپن بودنش افتادم. اون موقع جای گفتنش نبود. گفتم: از مهمونی امشب واقعا ممنونم. گفت: خواهش میکنم استاد! از پشتش بسته کوچکی که به اندازه جعبه مقوایی ساعت مچی که کادو شده بود در آورد. وقتی اومدم توی هال ، هما دیرتر و پشت سر من اومد. کادوئی رو داد به من و گفت: قابل شما رو نداره ،امیدوارم باز، این طرفها بیایید. تو ذهنم فکر رفتن بودم تا اون موقع شب ماشین پیدا کنم. اصلا به فکر آژانس هم نبودم. هما هم چیزی نگفت. هما تا دم در اصلی با من اومد. گفتم: از امیر جون هم خداحافظی کن. گفت : باشه، بای عزیزم. هوا سرد بود و بادی. تا سر خیابون زیاد راه نبود ولی کوچشون تاریک بود. رسیدم سر خیابون . ماشین نبود. گفتم قدم زنان برم تا به اولین میدان برسم. یکی دو تا موتوری دیوونه که فکر میکنم مست هم بودند به سرعت از کنارم رد شدند. مجبور شدم برم توی پیاده رو. خیابون روشن بود ولی باز هم تاریکی مسلط بود. توی راه به اپن بودن هما فکر میکردم. یکدفعه یاد حرف آخرش افتادم. چرا گفت: امیدوارم باز، این طرفها بیایید. باز همون شک لعنتی سراغم اومد. کادوئی رو از جیب پالتوم در آوردم. در شهر ما هوا اونقدر سرده که مردم از وسط پاییز لباس زمستونی میپوشن. کاغذ کادوش رو پاره کردم. جعبه زیبا و گل و بوته داری داشت. درشو باز کردم. با تعجب دیدم یک کاندومه استفاده شدست. این ور اون ورش کردم چیزه خاصی ندیدم. انداختمش دور. من به اونا بدی نکرده بودم که حالا اونا بخوان اینطوری با نقشه از پیش تعیین شده تلافی کنند. متوجه کاغذ کوچکی که زیر کاندوم توی جعبه بود شدم . در آوردمش . بازش کردم. صدای ماشینی از دور هم منو به سمت خیابون کشید. در حالیکه سعی میکردم در اون نور کم، نوشته روی کاغذ رو بخونم به خیابون نزدیک شدم. دیدم روی کاغذ نوشته: به جمع ما اچ آی وی ها خوش اومدی. از این جمله سرم گیج رفت . جوی آب زیر پام بین پیاده رو و خیابون رو ندیدم و افتادم . اونشب باد، بارانزا بود و توی اون لحظه هم بارون نم نم میبارید. وقتی افتادم فقط نم بارون رو روی گونه هام حس کردم. قطرات بیشتر و بیشتر شد. چشمم رو باز کردم مادرم رو دیدم. پرسیدم: چه طوری اومدی اینجا؟ لیوان آب رو روی سرم خالی کرد. گفت: بلند شو!بسه دیگه، ساعت یازدهه. هنوز هوای مهمونی باهاته. بعد، از اتاقم رفت. تازه به خودم اومده بودم. شورتم از آب منی خیس شده بود. رفتم حموم. صبحانه فقط چای تلخ خوردم. مادرم زیر زبونمو کشید. مقدماتش فراهم شد و توی هفته بعدش جشن نامزدیمون بود. خاطره منو خوندید ولی خواهشا توی نظراتتون بجای کسشعر گفتن به من حدس بزنید از کجای خاطره من در خواب بود. مرسی . همتونو میبوسم. و یاد جمله ای معروف به خیر که میگه: شب شراب نیرزد به بامداد خمار. پایان

شب شراب2

سلام
شب شراب 2
... ادامه ماجرا
تا اون روز دختر زمین زده بودم ولی تا قبل از لختی کامل اوضاع به نفع دختر تغییر میکرد. کیر به خودم میخورد. تو کار پسر بچه هم بودم ولی اون هم تا آخر دوران راهنمایی. ولی با این وجود که کیر خود را بی تجربه میدانستم. اطلاعات تقریبا کاملم در سکس اعتماد به نفسم را تقویت میکرد. با وجودی که تجربه عملی در سکس نداشتم ولی مطالعاتم و آگاهیهایم از مقوله سکس بسیار بود . این اطلاعات مال امروز و دیروز نبود . این آگاهیها پرورش یافته از زمان راهنمایی بود که حتی اون موقع فقط 15 درصد مردم میدونستند کامپیوتر چیه. ودر دوران دانشگاه به کمال خود رسید. این همه فرضیاتم از عدم توانایی عضو شریفم به این علت بود که اکثر مردان در سکس اول دچار انزال سریع میشوند و همین باعث تخریب روحیه مرد و عدم ارگاسم صحیح زن میشه و نگرانی من هم از این بود . اطلاع کافی از پماد فوق العاده بیحس کننده لیدوکائین رو داشتم. از زمان آشنایی با هما یکی خریده بودم و شبها مقداری به روی کیرم میمالیدم . همینطور که به مالش ادامه میدادم خستگیی از یک لذت کاذب مرا به خواب میبرد. در آخرین لحظاتی که میخواستم به خونشون برم به فکرم رسید که پماد رو هم با خودم ببرم بلکم به کار اومد. به یاد اون داماده که با زیر شلواری رفت خواستگاری گفتند چرا اینجوری گفت بلکم شد شب شام وایستادیم. معمولا پنج شنبه ها حمام نمیرفتم مگر توی اون روز کلاس دانشگاه داشتم. در فاصله ظهر تا عصر فقط یک کلاس چهار و نیم تا شش داشتم. پس تا چهار خونه بودم و با افکار متنوعم یک قل دو قل بازی میکردم. بالاخره حمام رفتم. صورتم رو اصلاح کنم یا نه ؟ همیشه با ته ریش میرفتم. باز به ذهنم میومد اگه رفتم و بساط سکس فراهم شد صورتت که پدر صورت هما رو در میاره با این ریشهای تیغ تیغی. اینجاست که باید یادی از همسران با وفای قشر آخوند کنیم که چه مظلومانه زیر میخوابند و در ریش غرق میشوند. من همیشه با تیغ اصلاح میکردم . باز هم گفتم بادا باد. اسمش رو گذاشتم رعایت نظافت و بهداشت. صورتی صفا دادم . البته برای صفای بیشتر حرکت تیغ رو به بالا خالی از لطف نبود. زیر دوش که فشار آبش را کم کرده بودم و در حال کفی کردن خود با شامپو بدن بودم به منطقه حاصلخیز کیر مبارک رسیدم که پشم خوبی پرورش داده بود. سکس بدون ساک که حال نمیده، ممکنه ببینه نپسنده نزنه . یک اجبار فکری دیگه . تیغ هنوز تیز بود و در دسته تیغ. برداشتم و اصل کیر ، مناطق اطراف ، کیسه محترم بیضه، فاصله کیسه تا سوراخ مقعد و به سختی ناحیه حاصلخیز جنوبی اطراف سوراخ مقعد را پاکسازی کردم. چند بار به سرم زد خودم رو تخلیه کنم ولی خودم را به امید ساعات دیگر منصرف میکردم.از حمام بیرون آمدم . تغییری کوچکی در لباسهایم دادم و همچنان تریپ اسپرتی زدم. در بین ادکلنهایم اونی که بیشتر در موردش تعریف شنیده بودم را به لباسهام اسپری کردم. از اسپری دیگری در ناحیه دور گردنم استفاده کردم. بوی خنکی داشت. رفتم آموزشگاه و در ساعت شش و نیم هم زنگ در خونه هما رو به صدا در آوردم. خودش در رو باز کرد . پیش خودم گفتم : تنهاست و با یک لباسی که سکس نمای بدنش باشه به استقبالم میاد. خونشون سه طبقه بود. و هما طبقه دوم بودند. تا رسیدم پشت در ، قبل از اینکه دستگیره رو بگیرم و در و باز کنم ،در باز شد ، ضربان قلبم شدت گرفت . به خودم گفتم الان چیز یا چیزهایی رو میبینی که تا حالا تو خواب هم ندیدی. اگر هم دیدی به محض رویت و یا لمس تاریک، زود شورتت خیس شده و از خواب بیدار شدی.توی این فکر یک مرتبه صدای مردانه ای شنیدم که میگفت: بفرمایید تو خواهش میکنم آقای ... . بخودم اومدم. گفتم : لعنت براین شانش. پدرش بود. صمیمیتر و مهربانانه تر از قبل . اینبار من رو در آغوش هم کشید. بوسید. دیگه وارد هال شده بودیم. مادرش هم از آشپزخونه بیرون اومده بود و انگار منتظر من باشه اومد جلو ، بعد از سلام، احوالپرسی جانانه ای کرد که تا اون روز نکرده بود. از تعجب داشتم شاخ در میاوردم. که البته هم در آورده بودم چون برادرش هم استقبال خوبی از من کرد که تا آن روز سابقه نداشت. این بار هم مثل جلسه اول با راهنمایی پدرش به اتاق پذیرایی رفتیم. بعد از اینکه نشستیم نتونستم طاقت بیارم . پرسیدم: هما خانم نیستند؟ پدرش گفت : الان میاد. بعد باب گفتگو رو با من باز کرد که این روزها چه کار میکنی ؟ در آمدش خوبه یا نه؟ وقتی فهمید که با چند شرکت کامپیوتری هم قرارداد کاری دارم کنجکاو شد و نام دو تا از کارفرماهای منو نام برد. باز هم خواستم بپرسم شما واقعا چکاره هستید؟ ولی باز هم سعی کردم از لا به لای حرفهاش بفهمم. برنامه آیندمو بعد از درس پرسید. و سوالاتی هم با زیرکی تمام در مورد خانواده ام. من هم چون دیگه داشتم به ماجرای موجود پی میبردم با تمام وجود پاسخ میدادم.تقریبا یک ربع شد . یک مرتبه صدای دری توجهم رو جلب کرد به سمت صدا نگاه کردم. مادرش که متوجه حرکت سر من شده بود گفت چیزی نیست هماست. رفته بود حموم. گفتم : حموم؟ مادرش که فکر کرده بود منظورم اینه که چرا رفته حموم ، گفت : امروز یه 206 با سرعت از کنارش رد میشه حسابی گلیش میکنه، ببخشید معطل شدید . این حرفها با حرکت هما به سمت پذیرایی همراه بود. رسید تو اتاق . ضمن اینکه برای احترام بلند شدم روبه مادرش گفتم : عجب نامرد هایی پیدا میشن. هما سلام کرد و من هم. پدرش گفت : هما جان بشین. ادامه داد : هومن جون ، ( مات و مبهوت) من و مینا( مادر هما) امشب عروسی دعوت داریم. این چند وقت قصد داشتیم تا یه شب شام در خدمتتون باشیم ولی مشغله کاری من در شرکت اجازه نداد. خوشحال میشیم امشب شام رو با بچه ها بخورید . اینها هم تنها نباشن. گفتم: راضی به زحمت شما نیستم ، ماشاا... آقا امیر هم برا خودشون مردی شدن ( امیر برادر هما دوم دبیرستان بود) . حضور من برای شام فقط ایجاد زح.... مته . پدرش حرفمو قطع کرد و خیلی جدیتر از قبل گفت : حضورتون امشب مهمه. دیگه چیزی نگفت و بلند شد که بره آماده بشه که برن. موقع رفتن به امیر که نشسته بود گفت :گوشی بده آقای ..... با منزل تماس بگیرن بگن امشب شام اینجا هستن. امیر هم سریع از جا پرید و در یک چشم بر هم زدن گوشی رو داد به من. مینا خانم هم توی این فاصله رفت که حاضر بشه. امیر هم بعد از دادن گوشی رفت. به هما که نزدیک من نشسته بود گفتم: موضوع شام امشب چیه؟ گفت : پیتزا. بعد با خنده گفت : پاشو بریم تو اتاق من حرف بزن. وارد اتاق شدیم. من با منزل تماس گرفتم و به مادرم که گوشیو برداشته بود موضوع دعوت به شام رو گفتم و گفتم که آخر شب میام. روبه هما پرسیدم: قضیه چیه؟ گفت: بزار برن برات میگم.گفتم: حالا چرا اینقدر زود میرن؟ گفت: عروسی دوست باباست و بابا ساقدوشه. گفتم:پس اگه اینجوریه که دارن دیر میرن. گفت: بابا امروز واردات داشته به همین خاطر طول کشیده. ولی به قول خودش: بالاخره به راهنمایی(راهنمایی سکس در شب زفاف توسط ساقدوش متاهل) داماد میرسه. گفتم : این حرفو برا شما گفت؟ گفت : نه ، داشت به مامان میگفت که شنیدم.پرسیدم : چرا تو و امیر نمیرید؟ گفت : سالنی که گرفتن کوچیکه. مهمونهای اصلیشون هم جا نمیشن. پدر من هم خودش از داماد خواسته که دعوت نکنن. در اتاق به صدا دراومد . هما جون کاری نداری؟ بعد در باز شد. مادرش بود و پشت سر او پدرش. مجددا پرسید: هما کاری نداری؟ هما گفت: نه. مادرش ادامه داد : همه چیز رو آماده کردم. سفارش غذا رو هم دادم. رو به من کرد: آقای .... افتخار بدید شام با بچه ها بخورید. تشکر کردم . پدرش پرسید: تماس گرفتی؟ گفتم : بله. بعد خداحافظی کردند و رفتند. رفتنشون 5 دقیقه طول کشید.عجب مادری داره هما، برعکس هما با آرایش ستاره سکس هالیووده. گفتم: هما ! حالا موقعشه بگو قضیه امشب و اصرار پدرت برای چی بود؟ گفت: خلاصه میگم ، اون روز که از خیابون .... میگذشتیم پدرم ما رو دیده بود. گفتم چطوری؟ گفت: درب شرکت وقتی داشته سوار ماشینش میشده. گفتم : تو که میدونستی شرکت پدرت اونجاست چرا از اون خیابون رفتیم؟ گفت: خیابون به انتخاب تو بود . من هم چه میدونستم اونروز زود میاد خونه. اون شب هم که منو رسوندی چون منتظر من بوده پشت پنجره وایستاده بوده و تو رو هم که از عقب ماشین با من پیاده شدی و رفتی جلو نشستی دیده بوده. از اونجایی هم که خیلی منطقیه. موضوع رو با من به صورت خصوصی گفت: من هم بخاطر اینکه فکر نکنند تو داری از وضع موجود سواستفاده میکنی پیشنهاد قرارها رو به گردن گرفتم. فداکاری رو توی چهره اش بخوبی دیدم. ادامه داد: پدرم بعد از صحبت با من ، پیش مامان و امیر تو رو به من پیشنهاد کرد و رفتارت رو مورد تایید قرار داد. سوال وجوابهای امشب برای اعتماد بیشتر بود. گفتم: و شام امشب ...؟ گفت: فرصتی برای حرفهای اساسیتر. ساعت هفت و پنج شش دقیقه بود. حرفهامون دیگه رنگ درس و برنامه نویسی نداشت . اونقدر شوکه شده بودم که نپرسیدم قضیه گلی شدنت چی بود. حرفهامون گل انداخته بود. از هر دری حرف میزدیم و او هم انگار از قبل راهنمایی شده باشه (توسط پدر و مادرش) سوالاتی از من میپرسید. در اینجا مجالی برای طرح این قبیل بحثها نیست. فقط در یک مورد که بالاخره تونستم جواب بگیرم. وقتی در مورد برنامه آینده شغلیم پرسید اشاره به شرکت کردم که گفت : اتفاقا یکی از دلایل موافقت پدرم رشته تحصیلیته. دیگه فهمیده بودم پدرش چه کارست. ولی برای اطمینان پرسیدم.مگه پدرت چه کارست؟ گفت : مگه تا حالا نفهمیدی ؟ گفتم یه چیزهایی فهمیدم ولی دقیقا میخوام بدونم. گفت: چه فهمیده باشی چه نفمیده باشی بابا خیلی کم به نوع شغلش اشاره میکنه و بیشتر کلی حرف میزنه. پرسیدم : مگه شغلش دقیقا چیه؟ گفت: صاحب امتیاز شرکت کامپیوتری ......... هستش. گفتم : یه سوال . گفت: بگو . پرسیدم: پدرت که کامپیوتر بلده پس چرا خودش بهتون درس نمیده؟ گفت : پدرم که برنامه نویسی بلد نیست . پدرم فقط سرمایه گذاره و رفته رفته وارد بازار کامپیوتر شده. گفتم: و برنامش درباره من چیه؟ گفت: قصد داره بعد ازدواج تو با من ازت دعوت به کار در شرکت کنه. داشتم دیگه بال در میاوردم. در همین حرفها غرق بودیم که زنگ در خونه به صدا در اومد. اولش هما ، امیر رو صدا زد تا در رو باز کنه ولی با فاصله ای کوتاه باز هم زنگ زده شد. دو تایی رفتیم. هما در رو باز کرد . غذا برامون آورده بودن. نگاه به ساعت کردم. ساعت 8 بود . با هم رفتیم دم در و پیتزاها رو گرفتیم. موقع اومدن بالا پرسیدم : پس امیر کجاست؟ گفت : فکر کنم اومده طبقه پایین و از فرصت استفاده کرده داره ... حرفشو ناتموم گذاشت. ولی من نگذاشتم. پرسیدم طبقه پایین برای اونه؟ گفت : آره. گفتم : از فرصت استفاده کرده چی میکنه . گفت: داره فیلم نگاه میکنه. گفتم از کجا مطمئنی ؟ گفت : از اونجایی که ... بعد یه کلید از جیبش در آورد ..... من یه کلید زاپاس دارم. یواشکی رفتیم تو . فکر نمیکردم پدرش اینقدر سرمایه دار باشه که یه طبقه با وسایل اولیه برای پسرش درست کرده باشه. هما صدا کرد : امیر ! امیر! گفتم : میفهمه که. گفت: میگیم در باز بوده. آهسته رفتیم دم اتاقش که صدای نفس نفس و آه و اوخ میومد. گفت : دیدی گفتم باز فرصت پیدا کرده داره فیلم میبینه. نزدیکتر شدیم . امیر توی اتاقش تلویزیون هم داشت و تلویزیون هم درست روبه در بود و امیر هم سمت اون دراز کشیده بود . البته روی یه تشکه ابری و تقریبا نیمه لخت. از دور که دیدیم امیر هم توی کار با خودش بود یه لحظه مثل توی فیلم کمرشو آورد بالا من کیرشو دیدم . یه مرتبه هما دستشو گرفت جلو چشمم. نمیتونستیم چیزی بگیم . ممکن بود بشنوه. دستشو گرفتم و پایین آوردم و به چشماش خیره شدم . یه قدم جلو رفتم . بر خلاف همیشه یه قدم جلو اومد. او هم منتظره بهانه ای بود . توی یه چشم برهم زدن لبهامون به هم گره خورده بود و از هم کام میگرفتیم. خودمو زیاد غرق لبهاش نکردم. برای من بد میشد اگه امیر میفهمید. به خودم اومدم لبمو جدا کردم . آهسته گفتم: پیتزاها سرد شد. گفت : راست میگی. یواشکی اومدیم بیرون و هما هم در رو بست. به شوخی و خنده گفتم : کاش یه فیلمی هم برای خودمون میگرفتی. گفت: فیلم احتیاج نیست. یه جوری گفت که فکر کردم ناراحت شد.( هر چند نشده بود.) همینطور که بالا میرفتیم پرسیدم : صداش نمیکنی ؟ گفت : اینطوری نه . رفتیم توی خونه و بعد هم آشپزخونه. پیتزاها رو گذاشت روی کابینت. و رفت طرف دیگر آشپزخونه تا کلیدی رو بزنه. دلم میخواست از پشت بگیرمش بغل. شلوار گشادی که پوشیده بود از همین شلوار گشاد و سفیدهایی بود که الان مده کوتاه میپوشن. ولی جذابتر چاک زیبای کونش بود. نزدیکش شدم . بهم گفت : اینجوری خبرش میکنیم. و بعد زنگ رو سه بار پشت سر هم به نشانه شام زد. من بازهم بهش نزدیک شده بودم. بدش نمیومد خودشو بچسبونه. و این کارو هم کرد من که داشتم شق کامل میکردم. تا اومدم دستمو ببرم کیرمو توی شلوارم، رو به بالا راست کنم و توی اون وضعیت باز هم لب بگیرم. زنگ واحد به صدا در اومد. هما زود خودشو جدا کرد و رفت درو باز کرد. امیر بود.به امیر گفت : زود دستهاتو بشور . کمک کن میزو بچینیم. فقط 5 یا 7 دقیقه طول کشید . توی این فاصله رفتم بلوزی که روی پیراهنم پوشیده بودم و جورابهامو توی اتاق هما درآوردم. پیراهنم رو هم رو شلوارم انداختم و کمی هم کمربندم رو شل کردم. اتفاق خاصی سر میز نیفتاد . جز اینکه خواهر و برادر چندتایی جوک تعریف کردند. منم که جوکهای توی ذهنم همه کیر و کس داشت چیزی نگفتم، فقط میخندیدم. بعد از شام و جمع کردن میز، امیر گفت : آقا هومن لطفا منو ببخشید من فردا امتحان دارم میخوام برم پایین . گفتم: برو عزیزم مزاحمت نمیشیم . امیدوارم موفق باشی. گفت : مرسی. و بعد سریع رفت. من و هما همصدا با هم گفتیم : آره جون خودت. هما نسکافه درست کرده بود . کنار من نشست و با زدن لیوانهامون بهم شروع به خوردن کردیم. دیگه حرفی برای گفتن نداشتیم . پرسیدم : بابا مامانت کی میان؟ گفت : معمولا یک به بعد میان. گفتم : آخه هوا که سرده. گفت: وتکا میخورن داغ میشن. با تعجب بهش نگاه کردم. گفت : میخوری؟ گفتم : نه. بعد پا شد و رفت. یه شوی خارجی گذاشت و تراکی رو هم انتخاب کرد که صحنه های سکسیش بیشتر بود . همینطور که در کنار من بود سرشو گذاشت روی شونه هام. واقعا صحنه های تحریک کننده ای بود. حسابی کیرم شق کرده بود. و از آستینهای شورتم زده بود بیرون و از کنار پاچه شلوارم برجستگیش معلوم بود ولی پیراهنم روشو پوشونده بود. دستهای هما هم که سینم رو نوازش میکرد فعال شده بود. دستمو بردم که کیرمو روبه بالا راست کنم . چون شلوارم تنگ بود ،اینکار با فاصله انجام شد. دستشو آورد و ازروی پیراهنم لمسش کرد . گفت: چه کلفته. گفتم: مگه دیدیش. گفت: نه. توی آشپزخونه لمسش کردم. با مکث کوتاهی به چشمام نگاه کرد و گفت : حالا که منو لبریز محبتت کردی نمیخوای وجودمو لبریز از عشقت کنی. لبمو بهش نزدیک کردم و بوسه ای گرفتم. فهمید راضیم.گفت: بریم توی اتاق من. بی اختیار شده بودم. بلند شد و تلویزیون و دستگاه وی سی دیشون رو خاموش کرد. به سمتم اومد و دستشو دراز کرد. گرفتم و بلند شدم و به سمت اتاقش رفتیم. شک عجیبی آزارم میداد . پدر و مادرش یه دفعه اینقدر مهربان شده بودن. برادرش سعی میکرد ما رو تنها بگذاره. هما حرفها و کارهاشو طوری انجام میداد که هر چیزی در جای خودش تموم بشه. وقتی هم که گفت بریم اتاق من ، آخر اون تراک شوی سکسی خارجی بود. نکنه میخوان بلایی سرم بیارن. نکنه میخوان آبروم رو ببرن. نکنه نقشه های پدرش باشه تا منو بخاطره اون دو تا قرار توبیخ کنند. نکنه هما اپنه منو میخوان ایدزی کنن. خیلی از این فکرها کاملا بیدلیل از ذهنم میگذشت. رفتیم توی اتاق و روی تخت نشستیم. روسریشو که به اندازه شورتش بود و اگه نبسته بود بهتر بود از سرش باز کرد. گفت : یه ویندوز ایکس پی برام نصب میکنی.فهمیدم برای چی . کامپیوترشو بخوبی میشناختم و از محتوای همه درایوهاش مطلع بودم. اون برگشت آشپزخونه و با یک پارچ شربت و دو لیوان اومد. یه لیوان برای من ریخت و گذاشت پیشم. برای خودشم ریخت و برد سر میزتوالتش .شروع کردم به نصب. همونطور که گفتم موقعیت تخت هما دقیقا پشت کامپیوتر بود و از طرف در اتاق هم پشت در محسوب میشد.روبروی در بین کامپیوتر و تخت میز توالت هما بود. بارها و بارها جلوی آینش رفته بودم . دیده بودم که چه تجهیزات آرایشی کاملی داره.نصب ایکس پی هم توی مرحله ای بود که میخواست فایلهاشو کپی کنه. توی این حالت بیکار شدم . میدیدم هما به خودش میرسه. طاقت نیاوردم. بلند شدم. رفتم جلو. از توی آینه منو دید. داشت ریمل میکشید. خودش زیبا بود و با آرایش فرشته. لبخندی زدم.پرسید: چی شد؟ گفتم: داره نصب میشه. کارش(هما) تموم شده بود . من شربتمو خورده بودم. لیوانو برداشتمو به دهنش نزدیک کردم و با دست راستم کمرشو گرفتم. کمرش باریک و گوشتی بود . چاق نبود ولی لاغر هم نبود. همونطور که توی آینه میدیدمش شربتو بهش میخوروندم. یه لحظه سرشو به طرف من کرد و در حالی که دهن و لبش شربتی بود لبم و گرفت و باز هم مکیدیم. ماتیک نمالیده بود. لیوان شربت رو از دستم گرفت و گذاشت روی میز. میز خیلی نزدیک به تخت بود. بهم گفت : من مدتهاست که آرزوی آغوشت رو دارم. به شوخی گفتم : دلت دودول میخواد؟ خیلی جدی گفت : خیلی بیشتر از اینکه فکرشو کنی. شکم بیشتر از قبل قوت گرفت. اولش منو داماد خودشون میدونن. منو با دخترشون تنها میذارن. دخترشون منو با صحنه های مختلف تحریک میکنه و دست آخر هم از من سکس میخواد تا ارضاش کنم. گفتم : آخه تو دختری. گفت: تو هم که راه های ارگاسم ما دخترها رو خوب بلدی. فکر کردم یکدستی زده تا ببینه من چی میگم. برای اطمینان پرسیدم : تو از کجا میدونی؟ خودشو بیشتر بهم چسبوند و گفت : وقتی برای دوستات توی دانشگاه جلسه مشاوره میذاشتی. گفتم : تو که اونجا نبودی . گفت: من که نه ولی لیلا محجوب که اونجا بوده. گفتم : مگه با اون دوستی. گفت: اون شما رو برای کلاس معرفی کرد و گفت کدوم آموزشگاهی. لیلا دختره خیلی فضولی بود و دو سال از من کوچکتر بود ، هما هم دو سال از من کوچکتر بود. پرسیدم : من تا حالا مشاوره با دخترها نداشتم . گفت زیر زبون دوست پسرشو که تو جلسه بوده کشیده که شما چی بهم میگید. فهمیدم کیو میگه ولی وقتی اسم پسره رو پرسیدم نگفت. پس این مدتهاست که منو میشناسه. لباش لرزش عجیبی پیدا کرده بود. به قول شما بر و بچ نویسنده درجه حشرش زده بود بالا. دیگه حرف زدن براش سخت بود و نفس زدنش تندتر شده بود. دستهاشو پشت شونه هام از زیر بغلم قلاب کرد. من هم دستهامو دور کمر باریکش بهم گره زدم.لبهامون در هم . زبانهامون روی هم. خودشو کشید سمت تخت . با یک اندکی هل روی تخت افتاد و من هم روی هما. خودشو کشید سمت بالای تخت. متوجه شدم که در همون حالت دمپاییهاشو هم در آورد. دمپاییهاش ابری و رو فرشی بود. روش خوابیده بودمو بوسه میگرفتم. فشاری بهم آورد و منو چرخوند ولی نه کامل. طوریکه به پهلو در کنار هم خوابیده بودیم.دست راستم زیر سرش بود. با دست چپم از بالا تا پایین پشتش دست میکشیدم. گرمای وجودش منو از جلو گرم میکرد و احساس اینکه سوتین داره ، شورت هم به پاشه منو از پشت تحریکتر. شانس آوردم اتاقش به اندازه کافی گرم بود و بخاری هم کم شعله بود. گرمای من و او از شدت جریان شریانی ما بود. با صدای محکم باز و بسته شدن دری به خودمون اومدیم. اون شب باد پاییزی میومد و هر از گاهی شدید میشد و زوزه میکشید. صدا صدای در پنجره بود. گفت: چیزی نیست . ولش کن. ساعتمو نگاه کردم . ساعت 5 یا 6 دقیقه به 10 بود. از حالت دراز کش بلند شدم . پرسید چی شد؟ گفتم: ساعت 10 دیگه باید برم. تا برسم خونه 12 میشه. گفت: فردا جمعه است تا ظهر میخوابی. اون هم از جاش بلند شد و دستشو انداخت دور گردنم. گفت: من امشب بیش از هر زمان دیگه ای بهت احتیاج دارم. دیدم عجب جمله ادبیی گفت. پیش خودم گفتم: ایول ، ایول به احتیاجت. تو صورتش نگاه کردم . دست چپمو آوردم بالا و چونش رو به سمت بالا حرکت دادمو توی یک چشم برهم زدن و با فشار ناچیزی با هم خوابیدیم. یواش روش خوابیدم. لبمو جدا کردم و به چشماش خیره شدم. یکی از قسمتهایی که کمتر در سکس ازش بهره میگیرن بینیه. مطالعاتم به خوبی داشت ورق میخورد. نوک بینیمو به آرامی به نوک بینیش میمالیدم و سرم رو هم به اینطرف و اون طرف حرکت میدادم. بر گونه هاش بوسه میزدم . لب میگرفتم. با بینی نفسهامون رو یکی میکردم. منو سفت چسبیده بود. بدن مقاوم و گوشتیی داشت. ولی همچنان لباس، حایل من و او بود. میدونستم که سکس نباید یک طرفه ارضا بشه. خودمو به سختی فشار میدادم تا آبم نیاد. پاهام رو از روی پاهاش دادم کنار. فکر کرد میخوام برگردم. انگار منتظر بود. فشاری داد و من هم فهمیدم . خودمو سبک کردمو چرخیدم. الان اون روی من بود و حرکات منو تکرار میکرد. سعی داشت ادامه بده ولی لباسهامون مزاحم بود. خودمو کشیدم بالا . پشتم بالشی بود که قوس کمرم رو پر میکرد. قوس کمرم به اندازه ای شده بود که میتونستم انگشتهای پاهام رو ببینم. البته هما در ناحیه کیرم نشسته بود. فشار روی کیرم نبود و الا از کمر میشکست. شروع کرد دکمه های پیراهنم رو دونه دونه باز کرد. وقتی دکمه های پیراهنم باز شدند با دو دستش تمام سطح سینم رو مالش داد. از روی زیر پوش بود . +++ ادامه دارد +++

شب شراب1

سلام
شب شراب 1
از اوایل پاییز امسال (1383) با این سایت آشنا شده ام و علیرغم اینکه بخش تصاویر سایت فیلتر شده به این بخش بخوبی دسترسی دارم. با خواندن این خاطرات که در نگاه اول باورشون سخته و با ورود به عمق آنها میتوان قبول کرد به واقعیت کنونی نزدیکه ، بار دیگر جرقه های آتش کامیابی و عشق بازی و نه عشق ورزی و در یک کلام سکس در من شعله ورتر شد. این جرقه ها را گاه و بیگاه با خود یدک میکشیدم. برخی را در نطفه خفه میکردم. هر روز سرکوب و سرکوب. با این حال هر شب با خواندن یکی دو داستان میگفتم ایکاش من هم در بین عشقبازیهای خود خاطره ای اون هم از نوع داغ داشتم. ولی متفاوت تر از بقیه. تا اینکه از اواسط مهر ماه (شنبه 18 مهر) زمینه هاش فراهم شد. من دانشجوی رشته کامپیوتر هستم و تقریبا از همون ابتدای دانشجوییم مشغول به کار شده ام. در حال حاضر هم در آموزشگاه های آزاد مشغول تدریس دوره های مختلف کامپیوتر هستم. طبق مقررات مربی مرد برای پسرها و مربی خانم هم برای دخترها باید تدریس کنه. البته اگر کلاسی از خانمها تشکیل شد و مربی خانم نبود میشه یه جورایی ساخت و پاختی هم کرد تا اون کلاس از دست نره. بارها برام اتفاق افتاده بود ولی این بار خیلی فرق میکرد توی کلاس برنامه نویسیی که برای دخترها داشتم دختری که تو رویاهام فقط میدیدمش و مشابهش فقط توی عکسهای سکسی اون هم سکس آلمانی دیده میشه نظرمو جلب کرد. توی کلاسهای قبلیم وحتی همین کلاس باز هم بوده و هستند دخترهایی که سعی میکنن طوری خودشون رو نزدیک کنند. اما این یه چیز که نه یه کس دیگست. با اینکه خیلی زیباست طوریکه وقتی سوال میکنه دهنم آب میافته باهاش حرف میزنم ولی درس دیر یاد میگیره. شوخی که نیست برنامه نویسیه ! پیش خودم خدا خدا میکردم اینم مثل خیلیهای دیگه ازم بخواد برم خونه بهش درس بدم. آخه من خیلی خونه درس میدم مخصوصا اگه خونواده پولدار باشن بچه هاشون معمولا خنگ تشریف دارن و دیر یاد میگیرن و چون پول براشون مهم نیست ماهم درسو آهسته آهسته میگیم تا یاد بگیرن !!!! زهی خیال باطل. ولی این خداخدام برای پول نبود. آمد و شدها و نگاه های ممتد ادامه داشت . چند بار هم به طور خصوصی در کلاس در مورد موضوعات مختلف کامپیوتری و غیر مرتبط با برنامه نویسی سوالاتی داشت و من هم با جان ودل توضیح میدادم. ولی فقط موضوع بین من و او درس بود . وسطهای دوره بود (16 آبان) . اون روز بعد از کلاس دیدم سعی میکنه آخره همه بره. گفتم الانه که یه چیزه بگه که بیرون کلاس همدیگه رو ببینیم . این فکر از اونجا ناشی میشد که سر کلاس زیاد به من خیره میشد. با کمی مکث بعد از همه که رفتند گفت: ببخشید استاد! شما خونه هم درس میدید.برق سه فاز از سرم پرید . از خوشحالی داغ داغ شده بودم ولی خوشحالیم رو سعی نکردم نشون بدم. گفتم : البته شما لطف دارید ولی من خودمو در مقام یه استاد هنوز نمیدونم. گفت:خواهش میکنم... ادمه دادم : توی خونه هم تدریس میکنم. با اینکه میدونستم حدسم درسته ولی پرسیدم : برای کی میخوای ؟ گفت : برای خودم . آخه من تو کلاس دیر متوجه میشم . خونه فرصت بسیار مناسب تره، البته اگه شما وقت داشته باشید. با اینکه میدونستم وقت دارم باز برای اینکه کلاسی گذاشته باشم گفتم: اجازه بدید برناممو نگاه کنم. در کیفمو باز کردمو برناممو درآوردم. همونطور که به سمت صورتش گرفته بودم بهش نزدیک شدم تا هر دوتامون ببینیم. با خودکاری که دستم بود ساعتها رو چک میکردم و با بینی نفس عمیق ولی بی صدا میکشیدم. عجب ادکلن خوشبویی زده بود . گفتم ساعت شش و نیم تا هشت و نیم عصر خوبه ؟ گفت : 2 ساعت ؟ گفتم :بله ساعتهای تدریس در منزلم 2 ساعتیه. گفت : زودتر نمیشه ؟ گفتم : همونطور که میبینی ساعتهام پره .(و واقعا هم پر بود و ساعتهای کلاسی در منزل هم دو ساعتیه (یک ربع خوش و بشه و یک ربع بخور بخور) ) گفت : با خونوادش صحبت میکنه و جلسه بعدی هم جواب میده. ندونستم اون روز چطوری اومدم خونه. دختری که هر شب با یاد اون به خواب میرفتم البته به یادش جلق (جق) نمیزدم حالا ازم خواسته به خونشون برم . اینطوری دیدن اون هر روز میشه. روزهای زوج تو کلاس و روزهای فرد تو خونه. نمیدونم اون دو روز چطوری گذشت ولی گذشت . جلسه بعد باز هم آخره همه وایستاد و بهم گفت پدرم موافقت کرده و اگه شما آماده باشید از فردا (سه شنبه19 آبان) شروع کنیم. گفتم : فردا؟ بعد با کمی فکر گفتم چشم حتما میام . بعد روی یه تکه کاغذ که هنوزم یادگاری نگهش داشتم آدرسشوبا شماره تلفن که از قبل نوشته بود بهم داد. آهسته بهش گفتم لطفا آموزشگاه نفهمه. گفت خیالتون راحت . بعد با گفتن اینکه منتظرم خداحافظی نکرده رفت.اون روز چند تا کلاس دیگه هم داشتم و در خلال ساعت کلاسی مدیر آموزشگاه صدام کرد. به بچه ها (منظور: کارآموزانم) گفتم : تمرین کنید تا من بیام. با اینکه میدونستم صدای من و بچه ها هیچوقت بیرون نمیره ولی فکر کردم نکنه میخواد راجع به اون چیزی بگه. رفتم اتاق مدیر که کنار کلاس بود دیدم آقایی نشسته . رو به مدیر گفتم : با من کار داشتید؟ گفت: بله، ایشون برای دختر خانمشون کلاس تو منزل میخوان ، دیدم شما اینجا هستید گفتم اول به شما بگم.برنامه هفتگیم با کلاسهای آموزشگاه ها به اضافه کلاسهای دانشگاه و مخصوصا کلاس جدید توی منزل هما پر شده بود . با نشون دادن برنامه ام به مدیر عذرخواهی کردم و گفتم که وقت ندارم. خیالم راحت شد. ولی موقعی که خواستم برم بیرون شنیدم مدیر به اون آقا گفت : آقای میرولدبیگی ... یه لحظه چشمام سیاهی رفت . اینکه کارآموز خودمه. همکلاسیه هما. همون شب برای اولین بار با شماره ای که بهم داده بود تماس گرفتم. از خوش شانسی اولم خودش گوشیو رو برداش و زود صدامو شناخت . گفتم : واقعا در تشخیص صدا استادی. گفت: نه به استادی شما. بلا فاصله ادامه داد اتفاقی افتاده. گفتم: اتفاق که نه ولی میخواستم از یه چیزی مطمئن بشم . گفت: چی؟ منم قضیه دو ساعت پیش رو بهش گفتم وسوال کردم از قرار کلاس ما اطلاع داره؟ گفت : اطلاع داره که من میخواستم با شما کلاس خصوصی بگیرم چون پیشنهاد من بود ولی اطلاع نداره که شما با من موافقت کردید. گفتم : من اگه واقعا وقت داشتم قبول میکردم چون کارمه. خوب میدونست چی میخوام بگم . گفت : من تماس میگرم درستش میکنم. بعد با هم خداحافظی کردیم. تقریبا یک ساعت بعد دیدم تلفن زنگ میزنه. گوشیو برداشتم صدا برام آشنا نبود . از بخت بد گوشی تلفنیو برداشته بودم که صفحه مزاحم یاب نداره. با مکث کوتاهی که منتظر شده بود ببینه من میشناسمش یا نه گفت ...(نام خانوادگی) هستم. من تازه فهمیده بودم اونه. گفتم شما؟ گفت شمارتون افتاد بود رو مزاحم یاب. ببخشید مزاحمتون شدم. گفتم : خواهش میکنم . حالا دیدید شما استادترید؟ فهمیده بود منظورم تشخیص صداست . ادامه داد : تماس گرفتم بگم خیالتون از سیما ( میدونستم سیما میرولد بیگی رو میگه) راحت باشه . گفتم: چه کار کردی؟ گفت : باهش تماس گرفتم، پرسیدم برای کلاس خصوصی با آقای ... چه کردی؟ گفت بابام امروز رفته آموزشگاه آقای ... گفته وقت ندارم. منم با تایید حرف باباش گفتم اتفاقا منم امروز بهش گفتم گفت وقت ندارم. اینطوری اگر شک هم کرده باشه منتفیه. گفتم : الحق که مخ زن خوبی هستی. خودم فهمیدم که یه دفعه خودمونی شدم. اونم زرنگی کرد و گفت : آ....قای... ... ! به خودم اومدم گفتم : از اینکه تماس گرفتید خیلی خوشحال شدم و ممنونم. گفت : پس، فردا یادتون نره. بعد بهم شب بخیر گفتیم.سیما بد جوری فکرمو مشغول کرده بود . آخه دخترا تا موقعی که با همند و پسری توشون پیدا نشده که عاشق یکیشون بشه طرف همو دارن و قربون، صدقه هم میرن و هر دفعه هم که همدیگر و میبینند ماچ و بوس میکنند.ولی نگذر از وقتی که پسری پیدا بشه . اون وقت تا میتونن برای دوست جونجونیشون حرف در میارن. رحم به دوستشون که نمیکنن هیچ ، پدر پسر و با حرف در میارن.انگاری اونا اول عاشق پسره بودن.بگذریم. سه شنبه بود . روز موعود. در این فکر که چی بپوشم. چه تیپی برم. تا حالا هر خونه ای که برای درس دادن میرفتم تیپ نمیزدم . همین لباسای معمولی تو روز رو میپوشیدم. یه آن به خودم گفتم مهمونی یا خواستگاری نمیرم . اگر بالفرض هم که شده از من خوشش اومده باشه منو با همین لباسا پسندیده. این شد که دیگه در مورد لباس، صبح سه شنبه با خودم کنار اومدم. بعد از کلاس ساعت شش عصرم به سمت خونشون رفتم. با وجودی که ده دقیقه زودتر رسیدم ولی به خاطر اینکه نشون بدم فرد وقت شناسی هم هستم ساعت شش و بیست و پنج دقیقه زنگشونو زدم. برادرش گوشی آیفن رو برداشته بود. گفت: کیه؟ خودمو معرفی کردم. گفت بفرمایید تو.وقتی وارد شدم صدای پدرشو شنیدم که میگفت بفرمایید بالا. بعد خودش هم چند پله اومد پایین. با من و من با او آشنا شدم. تو اتاق پذیرایی کمی با من در مورد هما صحبت کرد و تو این فاصله هم گفت : هما داره برای کلاس آماده میشه. هما اومد و از اینکه دیر اومده عذرخواهی کرد و گفت : فکر نمیکردم سر وقت تشریف بیارید. گفتم : اولا این ساعت برای کلاس، اونم توی خونه دیر وقته ،ثانیا سر ساعت به کلاس رفتن هم عادتم شده. با تشکر پدرش از من راهی اتاق هما شدم. وقتی وارد شدم فقط بدنبال محل تخلیه پتانسیلم که هما در این مدت توی وجودم پرورانده بود میگشتم . پیداش کردم .تختخوابش درست پشت میز کامپیوترش بود . روی صندلیی که آماده شده بود نشستم ومثل همیشه شروع به درس دادن کردم. در لحظاتی که براش حرف میزدم ، خنده های شیطنت آمیزی میکرد . چند بار روم نشد ازش بپرسم. ولی توی یکی از بحثهای درسی که اوج گرفته بودم از همون خنده ها کرد. گفتم : چی.....ه ؟ امروز خنده هات به نگاهت اضافه شده. اون هم که انگار منتظر حرف من باشه گفت: فکر نمیکردم استاد توی کلاس الان کنارم باشه. من بخاطر اینکه اونو متوجه حرفش کنم و بخصوص حرفو عوض کنم گفتم: روبروت باشه. باز با خنده ای زیر لب تایید کرد . و تا آخره این جلسه اصلا نخندید. فقط لبخند. آخره جلسه مجددا ازش خواستم تا پایان این کلاس کسی خبردار نشه . که در جواب گفت: ما حالا حالاها با هم کار داریم. مثل من که دیشب پشت تلفن سوتی دادم اونم سوتیشو داد.با نگاه به ساعت بلند شدم وبعد هم با کلی تعارف که باید برم خونه خوردن شام رو قبول نکردم. توی این چند ساله که توی خونه ها هم درس میدم نشده کلاسی نزدیک ناهار یا شام باشه و من حداقل یکبار ناهار یا شام نخورده باشم. البته همه با اصرار خونواده ها بوده.اولها فکر میکردم پولشو از حق التدریسم کم میکنن ولی آخرش میدیدم اونهایی که بیشتر خونشون ناهار یا شام خوردم یه پول اضافی هم بهم تقدیم میکنن. دستشون درد نکنه. بعد از این جلسه بخودم گفتم این بخت تو داری ؟آخه این ساعت وقت کلاس گذاشتنه که باباشم خونست؟ ولی قبول کرده بودم و باید ادامه میدادم. از هما هم نپرسیده بودم که پدرش چه کاره هست؟ کلاسهاشو طوری تنظیم کردم که توی خونه تمرینهای بیشتری داشته باشه. کلاس آموزشگاه رو هم باید میومد چون وسط دوره بود و مدارکش برای معرفی به آزمون اصلی توسط آموزشگاه ارسال شده بود. بنابراین کارش خیلی سخت شده بود. پنج شنبه در راه بود و جلسه دوم. وقتی رفتم خودش در و باز کرد. وقتی رفتم تو فقط مادرش خونه بود . پس از احوالپرسی همیشه ما ایرونیها، وارد اتاق شدم. میخواستم در مورد پدرش هم مطمئن بشم. پرسیدم پدرتون نیستند. گفت : نه معمولا ساعت 9 به بعد میاد. پرسیدم : چون اون روز، افتخار آشنایی باهشون رو داشتم پرسیدم. بعد از گفتن این جمله و تغییر نگاه هما فهمیدم خیلی دیگه رسمی و کتابی حرف زدم. در جواب من گفت: اون روز بخاطر آشنایی با شخص شخیص شما تشریف داشتن. و لبخند هر دوتامون پایا ن این سوال و جوابها بود. حرفمون به بیراه رفت وگرنه وقتی گفت 9 به بعد میاد میپرسیدم مگه پدرتون چکاره هستند؟ آنروز هم با درس و بعضی حرفهای اولیه گذشت. جلسه سوم تشکیل شد و گذشت. جلسه چهارم هم همینطور. جلسه پنجم صمیمیتر حرف میزدیم. اون روز نه برادرش و نه مادرش، خونه نبودند . بساط پذیرایی رو خود هما رفت و آورد. با اینکه صمیمیتر حرف میزدیم و دیگه آقای و خانم رو از اسمهامون حذف کرده بودیم و بجاش جون اضافه کرده بودیم ولی باز تعارفهای چرا زحمت کشیدید . من اینهمه رو نمیخورمو ترک نکرده بودم. و این باعث میشد تا هما هم بیشتر اصرار کنه . قبل از این که هما بره برنامه ای که خیلی زحمت براش کشیده بودیم با مشکل کامپایل یا همون ترجمه زبان برنامه نویسی به زبان کامپیوتر مواجه شد حتی من هم که این برنامه رو بارها مثال زده بودم با مشکل مواجه شدم. سیستمش قاطی کرده بود. توی همین گیر و دار با سیستم بود که هما رفت و با میوه و شیرینی برگشت. سخت مشغول بودم. گفت : نشد؟ گفتم نه فعلا. گفت : حالا بیا یه چیزی بخور بعد درستش میکنیم.هنوز فکر میکرد از کامپایله. گفتم: من تا درست نشه چیزی نمیخورم. اگر کسی غیر از اون بود میگفت : بدرک که نمیخوری . ولی با مهربونیی که داشت شروع کرد به پوست کندن میوه. از نارنگی شروع کرد. توی این چند جلسه یکی دوبار با میوه ها نارنگی آورده بودند. منم چون راحت تر از بقیه میوه ها خورده میشه اول نارنگی میخوردم. نارنگیو پوست کند و بعد با جمله اینکه دستام تمیزه، تازه شستم . اونو به طرف من آورد . حواسش بود که من داشتم با دو تا دستام کد وارد میکردم . بنابراین با دستهای خوشبوتر از گلش که حالا بوی نارنگی میداد یه پرکی از نارنگی پرک شده رو لبم گذاشت تا دهنمو باز کنم. یه لحظه ایست قلبی کردم و نفسم حبس شد . روی صندلیم چرخیدم . با لبخند دلنشینی گفت : دهنتونو باز کنید، دستم تمیز به خدا. اولی رو با ناز خوردم . دومی رو راحت تر خوردم . همراه اون سیب هم قارچ کرده بود. و لابه لای نارنگیها بهم میداد و البته خودش هم میخورد. تا اینکه دست چپم آزاد شد. شیطنتم گل کرد.همینطورکه به مانیتور نگاه میکردم دستمو بردم طرف ظرف میوه هایی که پوست کنده و قارچ شده بود . فکر کرد میخوام خودم بخورم با جابه جا کردن ظرف ،ظرفو زیر دست من قرار داد. هر چی فکر میکنم نمیدونم چی برداشتم ولی برداشتم و به طرف دهنش بردم . فهمیده بود و سعی میکرد دهنش رو با دست من هماهنگ کنه . سوراخ دهنش پیدا نشد و دستم هم یکی دو بار به گونه هاش خورد .چه گونه های گرمی داشت! یک دفعه چرخیدم گفتم : پس این دهنت کجاست؟ هم دیدمو هم میوه رو به دهانش خوروندم ولی مثل اینکه زیادی رفت تو. هما هم خوب پذیراییش کرد و با نفس عمیقی که از بینی کشید مک جانانه ای به دستم زد. دلم نمیومد دستمو در بیارم.در همین لحظه نزدیکترین چیز جلوی دستش شیرینی بود . یکی از اون کوچولوهاش بدون اینکه نگاه کنه(آخه نگاهش به چشمان من بود) برداشت و توی دهن من گذاشت. و مکیدن سه انگشتش شیرینتر از شیرینیی بود که به من داد.بعد از اینکه شیرینی پایین رفت دستشو به آرومی با زبان به بیرون هل دادم و اون هم همین کار رو کرد. به ساعتم نگاه کردم یک ربع بیشتر نمونده بود و باید سیستمشو هم آماده تحویلش میدادم . خوشبختانه نیرویی که بهم داد ثمر بخش بود و ذهنم مثل ساعت کار میکرد. و در عرض 5 دقیقه هم برنامه و هم سیستمش آماده شد. بعد توی 10 دقیقه باقیمانده همونطور که نگاهم به طرفش نبود خیلی محکم مثل رابطه معلم و شاگرد پرسیدم : فردا بعد از کلاس آموزشگاه وقت داری؟ سوالم اونقدر محکم بود که دیگه نپرسید برای چی. خیلی سریع گفت: بیکارم. لحنمو ملایمتر کردم گفتم: منم کلاس توی اون ساعتم تموم شده دوست داری توی یه فضای بازتری مثل پارک با هم حرف بزنیم. گفت: منتظر این پیشنهاد بودم. و گذاشتن قرار فردا بعد از کلاس که ساعت پنج ونیم عصر بود آخرین کار من در این جلسه بود. در ضمن ازش خواستم زودتر از بچه ها و در بین بچه ها خارج بشه.فردا چنین شد. ده دقیقه بعد از کلاس رفتم . سیما باز هم به کلاس خصوصی گیر داده بود که نتیجه بخش نبود. طبق قرار در کوچه ای اونطرف خیابون آموزشگاه منتظرم بود. با توضیح تاخیرم در کنار هم قرار گرفتیم و به سمت پارکی که حالا پاییزی پاییزی بود به راه افتادیم. با دخترهای زیادی توی دانشگاه گشتم ولی تناسب اندام هما چیزه دیگری بود.با اینکه هوا سرد بود و سوز سرد صورتهامونو نوازش میداد ولی از درون داغ بودیم و حرفهای داغ میزدیم. میخواستیم تو پارک لحظه ای هم بنشینیم ولی اون موقع هوا دیگه تاریک شده بود. به مسیرمون ادامه دادیم . بعد از یک ساعت ، شش و چهل دقیقه از هم خداحافظی کردیم و باز هم گفت: فردا یادت نره؟ زود بیا.جلسه ششم با خاطره سرمای دیروز شروع شد. بعد، از دیر رسیدن به خونشونو و سین جین کردن مادرش و طرفداری پدرش گفت. گفت: پدرم خیلی منطقیه. بازهم نشد بپرسم چکاره هست. قرار فردا رو هم گذاشتیم. هوای فردا بهتر بود. مسیرمون رو عوض کردیم و اونقدر رفتیم تا باز هم ساعت شش ونیم شد . بهم گفت که تاخیر اون روزش بخاطره شلوغی خیابونها و کم بودن تاکسیها در این ساعت بوده به طوریکه ساعت هفت ونیم میرسه خونه. بخاطر اینکه سین جین ازش رو تکرار نکنن تا اولین تاکسی سرویس رو دیدم رفتم و یه ماشین گرفتم و بعد رسوندمش خونشون و با همون تاکسی سرویس هم به خونه خودمون رفتم.به این ترتیب به دوشنبه 2 آذر رسیدیم : پایان دوره کلاس هما در آموزشگاه بعد از 20 جلسه. این کلاسم رو که 8 نفر دختر ( با هما ) بودند به صورت نیمه خصوصی در آموزشگاه تشکیل دادیم. حرفهامون در جلسه هفتم بوی دیگه ای داشت . بیشتر در مورد کلاس تموم شده و دخترهای کلاسم بود. حرفهای مختلف من تو قرارهامون و جلسه های قبل و مخصوصا همون روز تاثیر خودش رو گذاشته بود و احساس امنیت رو در اون بیشتر کرده بود. اون هم میخواست حرفی بزنه که برای من تازگی داشته باشه. پرسید میدونی چرا آزی اینقدر آرایش غلیظ میکرد و سر کلاس مسخره بازی در میاورد ؟ گفتم: آزیتا ... رو میگی؟ گفت: آره . گفتم : نه،نمیدونم چرا؟ زیاد دقت نکردم. همه دخترهای کلاسم آرایش میکردند و فقط هما کم آرایش بود و این همون صورت واقعیی بود که دوست داشتم. من از آرایش بدم نمیاد ولی از نظر من دختری زیباست که بدون آرایش هم زیبا باشه.گفت: بچه ها میگفتند دختر بدکاره است. گفتم: منظورت همون جنده است. با خنده گفت :آره دیگه. چیزی نگفتم ولی حرفش میتونست درست باشه چون هر دفعه بعد کلاس با یه پسری که به تیپ هم نمیخوردند میرفت. پرسیدم : چرا حالا اینا رو برای من میگی ؟ گفت: برا تو هم نقشه داشت و میخواست بهت نزدیک بشه .خیلی زورش میگرفت وقتی محلش نمیذاشتی ومیگفت این از اون مرد سفتاست. یه لحظه فکر کردم یه وجب زیر شکممو میگه. زود به خودم گفتم کی اون کیر منو دیده. پرسیدم : منظورش از سفت چی بود؟ گفت: اینکه شما جز مردهای شوت نیستید که با یک خنده وا برین و با چشمک ................حرفشو قطع کرد . منظورش آب بود. آبشون راه بگیره. پیش خودم بهش گفتم : کجای کاری که من با اولین لبخند تو به لطافت و زیباییت پی بردم و اسیر دو ماهت شدم. بخاطر تعجبم از جنده بودن آزیتا پرسیدم: جنده ها رو چه به برنامه نویسی ؟ گفت : نمیدونم ولی میگفت توبه کرده و این کلاسهاشو هم با زور برادراش میاد تا دیپلم کار و دانششو بگیره . گفتم مگه چند تا برادر داره ؟ گفت : من تا حالا بعد از کلاس که میومدن سراغش ، 3 تاشون رو دیده بودم. یه کمی فکر کردم دیدم راست میگه من بیشتر از 3 جور آدم بیشتر ندیدم.جالب اینجا بود که از قول آزی یا همون آزیتا که به کارهاش هم افتخار میکرد حرفهای زیادی برام زد ولی من اصلا سعی نکردم بهش بگم تو چقدر از اون کارها خوشت میاد. ولی عوضش پدر کیرم در اومد. شلوارم تنگ بود و داستان تعریف کردنش هم شیرین. لازمه بدونید که هر 8 نفر غیر از هما و سیما بقیه توی آموزشگاه با هم آشنا شده بودن. آزیتا رو هم برادر یکی از بچه ها لو داده بود. اما فقط حرف راجع به بچه های کلاس نبود. ساعت هشت و نیم بود وقت خداحافظی. فردا همدیگر و نمیدیدیم ، پرسید : پنج شنبه میایی؟ گفتم : مگه قراره نیام؟ گفت: نه منظورم این نبود، با مکث کوتاهی ادامه داد : راستی پدر و مادرم شب جمعه عروسین. بدون اینکه در مورد ارتباط این حرفش و حرف قبلی فکر کنم گفتم: مبارکه. بعد هم خداحافظی. توی راه به حرفهاش فکر میکردم . به آزیتا. به گذشته کلاسهام. تا اینکه سوال هما به یادم اومد که پرسید 5 شنبه میایی؟ و بعد در جواب من هم گفت : پدر و مادرم شب جمعه عروسین. هر چی فکر کردم نتونستم منظورش رو بفهمم. اول به خودم گفتم: منظورش خواستگاری و ازدواجه. ولی چه ربطی داشت به تشکیل کلاس در روز 5شنبه؟ حدسهایی بر وفق مراد دلم میزدم ولی از وضع موجود نمیتونستم نتیجه بگیرم. فردا 4شنبه که سر کلاس درس کلا حواسم پرت بود به طوری که در چند مورد اشتباه کردم و با تذکر بچه ها (کارآموزانم) مجددا خودم رو در کلاس میدیدم. سوالاتی مانند: هما چرا اون حرفها رو زد؟ فردا چه میخواد بشه؟ آیا من و او تو خونه تنهاییم؟حرفهای خودمونیتر؟ معاشقه کردن؟ نوازش کردن؟ فیلم نیمه نگاه کردن؟ فیلم سوپر نگاه کردن؟ خب شو هم بد نیست. مخصوصا شو خارجی. و حتی توی فکرم تا لخت کردن هما هم پیش میرفتم . به سکس با او که میرسیدم کیرم تکان میخورد ، ابراز احساسات میکرد . بهم میگفت : نه بابا اون هنوز دختره. باز مجددا به خودم میگفتم : اگه سکس بخواد به قول اون شخصیت معروف بین من و اون استاد بشه کیر بی تجربه من گند بالا میاره (بهتر بگم آبش زود میاد، چون اولین سکس من می بود.) +++ ادامه دارد +++

شراره و جنده خونه

سلام
شراره وجنده خونه
بعدازظهر بود. داشتم از خونه كاوه برمي گشتم. تو فكر صحبتهاي اون بودم و حرفهاي خودم. تو فكر كاري كه بهم پيشنهاد كرده بود و چيزايي كه گفته بود. هيچ وقت بهم زنگ نمي زد هروقت زنگ ميزد يعني كارم داره. خيابون وليعصر رو ميوم پايين. هميشه همين ساعت شلوغه. جمعيت وول ميزنه ماشينا يه متر يه متر جلو ميرند. ترافيك خسته كننده اي داره. مخصوصا وقتي كه جلوي پارك ملت ميرسي. جمعيتي عظيم وايسادند و ميخواند برند خونشون. يه مشت آدم علاف و بيكار كه يا به فكر قر و فرشون هستند يا به فكر دلقك بازي. حرفاشونو بارها گوش دادم. تو جيب هيچكدومشون يه صد تومني پيدا نمي كني اما همشون 10 - 20 تا عينك ريبون و هفت هشت تا كفش اسپرت و 30 40 تا شلوار جين دارند. موهاشونم كه دائم تو ژل و روغن نارگيل ميخيسونند. دلم ميخواست براي يه بار هم كه شده يه جنگ ديگه بشه و اين بچه خوشگلا رو هم ببرند جنگ. لاي انگشت هر كدومشون رو هم كه نيگا مي كني يه سيگار روشنه. وقت هم با هم صحبت مي كنند كه فحش خوار و مادر مثل سلام و صلوات از دهنشون بيرون مياد. تو همين فكرا بودم و تيپ و قيافه ها رو نيگا ميكردم كه يه صدايي حواسمو به خودش جلب كرد. - ببخشيد اقا ميدون ونك ميريد؟ يه زن 45 يا 46 ساله بود سرشو آورده پايين تا لب پنجره كه بتونه منو نيگا كنه. - من مسافر كش نيستم خانم. ببخشيد. رومو كردم اون ور. دلم مي خواست ترافيك باز بشه و زودتر از اين جهنم فرار كنم. - مي دونم نيستيد. منتها من عجله داشتم و دستم هم سنگينه. گفتم از شما خواهش كنم اگه مسيرتون مي خوره منم سوار كنيد. خيلي شلوغه. بايد يه ساعت وايسم تا ماشين گيرم بياد. دستاشو اورده بالا تا من بتونم كيسه نايلونهايي رو كه توش پر جنس بود و ببينم. يه جوري التماس كرد كه جيگرم براش كباب شد. نه نتونستم بگم. درو براش باز كردم و هلش دادم تا باز بشه و اون بتونه بياد تو. - مرسي محبت كرديد. عطرش بويي داشت كه ادمو ديوونه ميكرد خيلي تند بود. شيشه رو كشيدم پايين تا خفه نشم.. مردمي كه وايساده بودند نيگامون كردند همه فكر كردند كه من مسافر كشم زود اومدند طرف من. - فاطمي؟ - ونك؟ با سر و دست اشاره كردم كه نه. - اي بابا فقط خانم سوار ميكني؟ - دربست گرفتند ايشون. ديگه چيزي نگفتند و دوباره رفتند عقب وايسادند. - واي كه چقدر شلوغه. معلوم نيست كه اين همه جمعيت ميخوان كجا برند؟ روز به روز هم بدتر ميشه. برگشتم و صورتشو و نيگا كردم. نايلونهاي خريدشو گرفته بود تو بغلش و داشت جلو رو نيگا مي كرد. صورتشو از كرم و روغن برق ميزد. زير گلوش يه خرده چين و چروك افتاده بود. وقتي سرشو به طرفم برگردوند قب قبش هم مثل قب قب بوقلمون تكون مي خورد. - نمي دونم والا. يه متر يه متر جلو ميرفتيم تا اينكه به چراغ قرمز رسيديم. هي ميخواست حرف بزنه. اصلا حال و حوصله صحبت نداشتم. اگه دختر 14 ساله بود باز يه چيزي. - از سر كار مياييد؟ - نه - به نظر مياد خيلي خسته ايد. بهش نيگا كردم و زل زدم بهش. يعني به توچه. - گروني داره بيداد ميكنه. دو تا دونه مرغ و دو كيلو گوشت خريدم 15 هزار تومن شد. واسه اينكه يه وقت فكر نكنه از اينكه سوارش كردم ناراحتم سعي كردم جوابشو بدم. - همينه خانم حالا بدتر از اين هم ميشه. كجاشو ديدييد؟ - ايشالا درست ميشه. ما چيزايي ديديم كه شماها هنوز نديد. به وقتش همه چي درست ميشه. درست جلوي رستوان حاتم دو تا دختر وايساده بودند. همچين ارايش كرده بودند كه نگو و نپرس. از دور داد ميزدند بيا منو بكن. ماشينا پشت سر هم قطار وايساده بودند. از پيكان 48 بگير تا پژو و پرايد. اونام اصلا توجهي نمي كردند. شده بود فيلم سينماييي. مردم همه نيگا مي كردند كه بالاخره ببينند اينا سوار كدوم ماشين ميشند. پيش خودم فكر ميكردم اگه من بودم سوار اون پژوهه ميشدم هم يارو سنش بالاست و مطمئنا پولداره. اينطور نيست كه ببره تو كوچه پس كوچه بخواد دستمالي كنه يا هي زنگ بزنه خونه حسن، ممد،‌ جعفر، تقي ،‌جواد و.. كه مكان داري؟ مطمئنا طرف مكان داره. - اينارو نيگا كنيد. بيچاره ها چيكار كنند؟ از كجا خرجشونو در بيارند. - اي خانم حرفي ميزنيد ها. اين همه دختر و زن تو اين شهر كار ميكنند و پول در ميارند. اگه قرار بود هر كي مي خواست كار كنه بياد كنار خيابون كه ديگه هيچي. - همش تقصير شما مردهاست ديگه. اگه اينطوري دست و بالتون نلرزه اونام اينطوري قيمت پيدا نمي كنند. - طبيعت ادميزاد اينه. از قديم بوده تا آينده هم خواهد بود. - اينا معلوم نيست چيند. ممكنه مريضي داشته باشند. ديگه چيزي نگفتم. راستش جلوي يه همچين زني خجالت كشيدم دليل و مدرك بيارم. - ازدواج كردي؟ - نه - چرا؟ - شخص موردنظرمو هنوز پيدا نكردم. - ايشالا پيدا مي كني. - شغلت چيه؟ - ...... - موفق باشي. ديگه به سر ميرداماد رسيده بوديم. چراغ سبز بود و ماشينها ميرفتند. - من تا فاطمي ميرم. اگه مسيرتون ميخوره مي تونم برسونمتون. - دستتون درد نكنه. من تا جلوي قصر يخ باهاتون ميام. بعد از پمپ بنزين درست جلوي فروشگاه بيسكوييت رضوي يه زن وايساده بود. سنش بالا بود تقريبا 40 سال داشت. مانتوش كوتاه بود و يه عينك آفتابي هم زده بود. شلوار جين پاش بود و چسبون. سرشو مثل شتر سفت و محكم بالا گرفته بود. روسريش شل بود و ميشد زير گلوشو ديد. ماتيك قهوةاي ماليده بود. يه خرده سبزه بود. ماشين ها پشت سر هم وايساده بود. اين كس شاسي بالا نصيب كي ميشد خدا مي دونه. من بدبخت وسط اين همه ماشين و ترافيك گير كرده بودم. خدا خدا ميكردم كه زودتر سوار يكي از اين ماشينا بشه و خيابون باز شه. كون كش از جاش جم نمي خورد. اصلا به هيشكي محل نمي ذاشت. دو سه تا موتور سوار هم با تيپهاي جواد اومدند جلوش وايسادند و شروع به حرف زدن كردند. كس كش ها مي خواستند يه همچين زني رو با موتور بلند كنند ببرند. بالاخره حاج خانم تكون خورد مي خواست از دست موتور سوارها خلاص بشه. نمي دونم شايد بدبخت جنده هم نبود فقط تيپ زده بود. راه افتاد و رفت تو پياده رو. شروع كرد قدم زدن به سمت پايين به طرف ميدون ونك. جمعيت كف كردگان هم به همراهش يواش يواش راه افتادند. بالاخره يه سوراخي پيدا شد و تونستم از اين مهلكه در برم. مسافر من زل زده بود و به زنه نيگا ميكرد. اصلا حرفي نميزد. - اينو ميبيني؟ هر روز مياد اينجا واي ميسه. بعضي وقتها هم ميره جلو پارك ساعي. - مي شناسيدش؟ - آره اگه من نشناسم كه ديگه هيچي يعني چي؟ انگار كلانتر محله. از ميدون ونك رد شدم و به سمت پايين به راهم ادامه دادم. درست نزديكاي قصر يخ يه جا ماشينو نيگر داشتم. - ميشه يه جا پارك كني؟ ميخوام باهات حرف بزنم. - چه حرفي؟ - تو پارك كن. دو دقيقه بيشتر طول نميكشه. راه افتادم و نزديكاي پل يه جاي پارك پيدا كردم. - بفرماييد داشتم از تعجب و فضولي مي تركيدم. دلم ميخواست زودتر حرفشو بزنه و خلاص. - اهل حال هستي؟ - منظورت چيه؟ - خودت مي دوني چي ميگم يه نيگاهي بهش انداختم و ديدم زل زده بهم. درست تو چشمام . نمي ذاشت نگاه ازش بردارم. انگار مجبورم كرده بود كه بهش نگاه كنم - تا چي باشه. - من بايد زود برم. اين شماره تلفن موبايل منه. ما يه خونه مجردي داريم. بيرون هم نمياييم. دوست داشتي زنگ بزن. يه كاغذ داد دستم. داشتم از تعجب ديوونه مي شدم. صدام داشت ميلرزيد. واسه اينكه اون نفهمه كمتر حرف ميزدم. - قيمت چنده؟ - پونزده تومن. جا داريم خيلي تميز و شيك. مشروب و ترياك هم هست. - چند نفريد؟ - وقتي اومدي مي فهمي بدون اينكه بذاره من سئوالي بكنم از ماشين پياده شد. چه مي دونم لابد واسه اينكه كرايه نده هميشه همين كارو ميكنه يا شايد هم راست مي گفت. ماشينو روشن كردم و زدم تو دنده. از تعجب داشتم شوكه ميشدم. مي ديدم مثه گرگ گرسنه به اون دخترا نيگا ميكرد. پس بگو سركار خانم جنده تشيف داشتند. مارو بگو به خيال خودمون يه زن خونه دار و خونواده دوست رو سوار كرده بوديم. كسي كه دلش مثه سير و سركه مي جوشيد و مي خواست زودتر برسه خونه پيش بچه هاش يا شوهرش تا مورد مواخذه قرار نگيره. اون شب اصلا خوابم نبرد ترسيده بودم. با خودم گفتم نكنه يارو خالي بسته. نكنه شماره يكي ديگه رو داده. نكنه زنگ بزنم و... هزار تا فكر كردم. فردا بعد از ظهر ساعت 4 بود. تصميم گرفتم امتحان كنم. تو ماشين بودم. كاغذو از جيبم در اوردم و شماره رو گرفتم. يه زني از پشت تلفن با يه صداي فوق حشري جواب داد. - بفرماييد؟ - سلام ببخشيد با نرگس خانم كار دارم. - شما؟ - بفرماييد مي خواستم براي بردن سفارشهاي مانتوي مدرسه خدمتشون برسم. دقيقا همون چيزي رو كه رو كاغذ نوشته شده بود، خوندم. - بله خواهش مي كنم. گوشي خدمتتنو باشه. آب دهنم خشك شده بود. خيس عرق شده بودم. هم كف كرده بودم و هم مي ترسيدم. مطمئنا اگه اين كير صاب مرده نبود ترسم بر من غلبه مي كرد. - بفرماييد؟ خودش بود - سلام حالتون خوبه؟ - شما؟ - من ديروز شمارو با ماشينم رسوندم. - حالت خوبه؟ - مرسي. مي خواستم ببينم مي تونم الان بيام خدمتتون ؟ - الان ميخواي بيايي؟ ما هميشه يه روز قبل قرار ميذاريم. - حالا شما يه كاريش بكن. پارتي بازي كن برام يه خنده مصنوعي كرد. - يه ساعت ديگه به اين آدرس بيا. يادداشت كن. زود خودكارمو از تو جيبم در اوردم در داشبورد رو باز كردم و دنبال كاغذ ميگشتم. حواسم نبود كه كيفمو از صندلي عقب بردارم و از توش كاغذ در بيارم. يه قبض جريمه پيدا كردم. همون خوب بود. - بفرماييد آدرسو يادداشت كردم. چون ماشين داشتم زود رفتم از جلوي كوچشون رد شدم و موقعيتشو ديدي زدم. همش مي ترسيدم. به هيشكي هيچي نگفتم. ماشينو بردم دو تا كوچه پايينتر پارك كردم و قفلش كردم. موبايلمو برداشتم و به يكي از بچه ها زنگ ردم. همه چي رو براش گفتم. - كس خل مثه مجاهد خضيراوي ميشي ها؟ ميگیرند هم مي كننت هم كيرتو مي برند. - گوش كن كس كش. ماشينو كه مي شناسي. من اگه تا 2 ساعت ديگه بهت زنگ نزدم برو در خونه بگو من ازت خواستم كه كليد يدك ماشينو بيايي بگيري. چون كليد تو ماشين مونده و در قفل شده و همه چي تو ماشينه حتي موبايلم. بعد كليد و بگير و بيار به اين آدرس. سوار شو و ماشينو ببر بده در خونه. - خره اگه بگيرنت كونت پارس - همين كه گفتم. يادت نره ها؟ - كس كش حداقل ميكفتي با هم ميرفتيم - برو ديگه خداحافظ كيف پول موبايل مدارك ماشين همه رو از جيبام در اوردم و گذاشتم تو كيف دستيم. بعد كيف و گذاشتم كف ماشين. از ماشين پياده شدم. درست سر ساعت در خونه بودم. يه خونه سه طبقه بود تو پاركينگش يه توليدي بود. پنجرش باز بود. با خودم گفتم نكنه اين كس كش منو سر كار گذاشته. نكنه راستي راستي بايد برم مانتوهاي سفارشي رو تحويل بگيرم. صداي چرخ خياطي از تو پاركينگش ميمود. زنگ طبق اول و زدم. - كيه؟ - منم اومدم مانتوهاي سفارشي رو تحويل بگيرم. - بفرماييد. در باز شد. قبلم داشت واي ميستاد. با خودم گفتم نكنه اين خونه زير نظره؟ نكنه الان كه من مي رم تو بريزند و منو بگيرند. بعد گفتم آخه مگه من چه پخي هستم. با ترس و لرز از پله ها رفتم بالا. يه حركتي رو جلوي چشمي در متوجه شدم. در باز شد. - بيا تو زود باش رفتم تو. بوي عطر زنونه داشت خفم ميكرد. يه زن ديگه به غير مسافر من اومد جلوم همونطوري وايساد و خيلي خونسرد براندازم كرد. - سلام دستشون دراز كرد طرفم. يه شلوارك پاش بود و با يه ركابي. بند كرستشو زير بند زيرپوش ركابيش قائم كرده بود. - بيا تو وارد هال كه شدم از تعجب داشتم مي مردم. چهار تا دختر ماه داشتند ورق بازي ميكردند. يه نگاهي به من كردند و به كارشون ادامه دادند. انگار يه چيز عادي ديدند. هيچ كدومشون كرست نداشتند. همشون فقط شورت پاشون بود. يكي هم توي يه اتاق ديگه بود و داشت موهاشو سشوار مي كشيد. فكر كنم تازه از حموم اومده. - اينجا رو خوب پيدا كردي؟ صداي آشناي همون مسافر خودم بود. چيزي نگفتم و برگشتم نيگاش كردم. در قفل كرده بود و اومد طرفم. - كسي نديد كه تورو؟ چي بايد مي گفتم؟ تو اين موقعيت و اين خونه اين سئوال مسخره ترين سئوالي بود كه ميشد پرسيد. عجب جايي بود. مثه كندوي زنبورها بود با اين تفاوت كه اينجا كس توش وول مي خورد. - من بايد زود برم. عجله دارم. - زود ميري نترس. راهنماييم كرد كه برم و رو مبل بشينم. رفتمو نشستم. يه لحظه چشم از دخترا بر نمي داشتم. گلوم خشك شده بود. آب دهنم رو كه قورت ميدادم گلوم ميسوخت. - ميشه يه ليوان آب بياري؟ - معصومه يه ليوان آب بيار. دخترا هنوز داشتند ورق بازي ميكردند. سر هم هي جيغ ميزدند. يكي از يكي پاچه پاره تر. خوب نيگاشون ميكردم سناشونو واسه خودم تخمين ميزدم. خيلي سن و سال داشتند 20 يا 21 سال. - از اينا خوشت مياد؟ از توي كمد يه شيشه در اورد. توش يه مايع ارغواني رنگ بود. ميشد حدس زد كه مشروبه. يه خرده هم غليظ بود. طوري كه وقتي تكونش ميداد به ارومي تكون ميخورد. معصومه همون زني بود كه با شلوارك و زيرپوش ركابي بود. يه ليوان آب تو يه بشقاب برام اورد. ليوانو بدون نفس رفتم بالا. عجب چسبيد. مسافرم اومد پيشم نشست و يه پاشو انداخت روپاش. ليوان مشروبشم دستش بود. - من عجله دارم - مشروب ميخوري؟ ليوانشو اورد بالا نزديك دهنم. - نه مرسي آب خوردم. خودش يه مزه مزه اي كرد. بعد اونم زل زد به دخترايي كه داشتند بازي ميكردند. - كدومشونو ميخواي؟ دخترا انگار متوجه شده باشند. به بازيشون ادامه مي دادند ولي ساكت و بي سروصدا. گوششون با ما بود. حتي اوني كه پشتش به ما بود هم برگشت و چند ثانيةاي نگاه كرد. بين اون دخترا يه دختري بود با موهاي كوتاه پسرونه. تنها دختري بود كه اصلا داد و بيداد نميكرد. صداي اونو اصلا نشنيده بودم. اصلا هم بهم نيگا نمي كرد. سرش تو ورقاش بود. قيافه معصوم و بي گناهي داشت. بهش همه چي ميومد جز جندگي. اگه مي گفت دكترم يا مهندسم من باورم ميشد. حداقل مطمئن بودم كه مثل اون يكي دخترا بي ادب و بي چاك و دهن نيست. - اون مو كوتاهه اسمش چيه؟ فهميد كه اونو ميخوام. اسمشو بلند گفت - شراره سنش هم از بقيه بالاتر بود 24 سال رو داشت. اونم متوجه شد كه اونو ميخوام. سرشو آورد بالا و بهم زل زد. بهش لبخند زدم اصلا انگار نه انگار به پشم كسش هم حسابم نكرد. منم چيزي نگفتم. گفتم حتما بايد همينو بكنم. حالا خوشش بياد يا نه. - الان بهت پول بدم ؟ - قابل نداره؟ خندم داشت ميگرفت ديگه نديده بوديم صاحب جنده خونه تعارف بزنه. پولامو از جيبم در اوردم و بهش دادم. مي دونستم كه 15 تومنه قبلا صد بار شمرده بودمشون. ازم گرفت و شروع كرد به شمردن. پولارو از وسط دو دسته كرد و چندتاشو دوباره شمرد و اونارو تا كرد و گذاشت تو جيب پيرنم. - اين چيه؟ - هيچي دست كردم و پولارو در اوردم شمردمشون 3 تومن بود. 12 تومن باهام حساب كرده بود. نه بابا تو جنده هم هنوز با معرفت پيدا ميشه. - پاشو باهاش برو تو اتاق به شراره بود. اونم چيزي نگفت و ورقارو گذاشت رو زمين و پاشد. رفت توي يه اتاق. - تو هم برو ديگه. رفتم تو اتاق ديدم داره روي تخت رو دست ميكشه تا صاف بشه. تا من اومدم بلند شد و جلوم وايساد.بغلش كردم. سرشو گرفت عقب و دستشو گذاشت رو پيشونيم و سرمو هول داد عقب. - اخماتو وا كن جيگر لبخند مرموزانه اي گوشه لبش پيدا شد. دستامو از دورش باز كردم. خيلي آروم و متين يواش يواش شروع كرد به باز كردن دگمه هاي پيرهنم. - من لب نمي دم و از عقب هم كه اصلا اجازه نمي دم. ولي برات ساك ميزنم. تااون موقع صداشو نشنيده بودم. خيلي آروم تر از اوني بود كه فكرشو ميكردم. اصلا دلم نيومد اسم جنده روش بذارم. اصلا تو چشمام نگاه نميكرد. نمي دونم شايد از كارش خجالت مي كشيد. كمربند شلوارمو باز كرد و شلوارمو از پام در آورد. خيلي وارد بود. يه بوس به پاهام كرد. داشت خوابم ميبرد. دلم مي خواست دراز بكشم و بخوابم. اصلا يه حال و هواي ديگه اي داشتم. بدون اينكه حرفي بزنه و اجازه اي بگيره. دست انداخت و كيرمو گرفت تو دستش بعد همونطوري كه رو زانو نشسته بود آروم سرشو گذاشت تو دهنش. اب دهنش داغ داغ بود. همچين با ولع خاصي كيرمو مي خورد كه نگو. همراه با ساك زدن با نوك ناخوناش به روي پاهام ميكشيد. داشتم پس ميوفتادم. هيچي نمي گفتم. حس كردم از كارش لذت ميبره. اينكارو دوست داشت. ياد سخنراني اول سال نو افتاده بودم كه ميگفت افراد جامعه بايد وجدان كاري داشته باشند. راست مي گفت. اگه جنده هامون با جون دل كارشونو انجام بدند ادم دلش براي پولي كه داده نمي سوزه. - بذار من بخوابم. اصلا ول كن نبود. تازه رسيده بود به جاهاي باريكش. دلش نمي خواست كيرمو از تو دهنش در بياره. همونطوري چرخيدم تا اونم مجبور بشه و ولم كنه. - چيكار ميكني؟ ‌صبر كن يه دقيقه رفتم و خوابيدم رو تخت. شورتشو در اورد و اومد روم. دوباره شروع كرد به ساك زدن. دستامو تو موهاش فرو مي كردم و صورتشو ناز ميكردم. سرشو به زور از رو كير در اوردم. اگه يه دقيقه ديگه ادامه ميداد آبم ميومد. اوردمش بالا. خوابوندمش پهلوم. اين دفعه اون دراز كشيد و من اومدم روش. سينه هاش كوچولو بودند. ولي وقتي دست زدم ديدم سفت و سفت شدند. نوكشون سيخ سيخ شده بودند. يكي از سينه هاش پر خال بود ولي خيل باحال بودند. همونطوري كه سينه هاشو مي خوردم دستمو بردم لاي پاهاش. خودش پاهاشو باز كرد. چشماش بسته بود. اصلا انگار اينجا نبود وقتي با لبهاي كسش بازي ميكردم پاشنه پاهاشو به روي تخت ميكشيد. سرشو به اين طرف و اون طرف تكون تكون ميداد اخماشو جمع ميكرد و چشماشو بهم فشار ميداد. دستم خيس شده بود. رفتم پايين و يه دستي رو پاهاش كشيدم و روناشو لمس كردم عجب پاهايي داشت. يه انگشتمو تو سوراخ كسش فرو كردم. سرشو يهو اورد بالا. - يالا ديگه بكن توش. كاندوم داري؟ از تخت رفتم پايين و از تو جيب شلوارم كاندوم در اوردم. رفتم طرفش. دستشو دراز كرد و كاندومو ازم گرفت. به دنده بلند شد و آرنجشو گذاشت زيربدنش. با دندون كاندومو باز كرد. رفتم جلوش وايسادم. دوباره كيرمو گرفت به دهنش و شروع كرد به ساك زدن. بعد كاندوم خيلي راحت و ماهرانه كشيد روش و دوباره خوابيد. از تخت رفتم بالا. خودش پاهاش تو شكمش جمع كرد. ميشد خيلي خوب و راحت كس خوشگل و قلمبشو ديد زد و برانداز كرد. از اينكه به كسشش نگاه ميكردم. خجالت ميكشيد. - زود باش الان خاله مياد ميگه چرا اينا دير كردند. كيرمو يواش گذاشتم در كسش و يواش فرو كردم توش. سرشو اورده بود بالا و داشت نيگا ميكرد چطوري ميكنم توش. وقتي تا ته كردم توش خيالش راحت شد و سرشو گذاشت رو متكا - اوووف همينطوري كه مي كردمش چشماشو باز و بسته ميكرد و نفسشو تو سينه حبس ميكرد و ميداد بيرون. انگار خجالت ميكشيد راحت نفس بكشه. چيزي كه مشخص بود اين بود كه اونم داره حال ميكنه. همين باعث ميشد كه منم با حرارت بيشتر بكنم. خيس خيس شده بود . پنج دقيقه همينطوري كردمش. بعد كشيدم بيرون وقتي كشيدم بيرون لباي كسش از هم باز شده بود. ميشد خيلي راحت سوراخ كسشو ديد. خيس خيس بود. دهانه كسش آب جمع شده بود . سفيد رنگ بود مثه اب كير مردا. - چي شد؟ - ميخوام سگي بكنم. زود از جاش بلند شد و از روي ميزي كه بغل تخت بود يه دستمال برداشت و خودشو خشك كرد. بعد پشتش كرد به من و كونش داد بالا و متكاشو بغل كرد. منظره كسش از اين طرف هم خيلي باحال بود. كيرمو يواش گذاشتم در كسشو يواش يواش فرو كردم توش. سرشو خم كرده بود و رو به عقب نيگا ميكرد. انگار داره گوش ميكنه كه من دارم چيكار ميكنم. نفسشو تو سينه حبس كرده بود از جاش تكون نمي خورد. وقتي مطمئن شد كه تا ته تو كسش فرو كردم. سرشو برگردوند و رو متكا گذاشت. كونش خيلي خوش حالت بود هم نرم بود و هم سفت. وقتي بهش ميخوردم يه لمبري مي خورد و لرزه اي ميكرد كه نگو چنگ ميزدم و لپ كونشو ميگرفتم. از زير سينه هاشو ميماليمدم. بعضي وقتا هم با نوك ناخونهام رو پشتش مي كشيدم. نمي دونستم بايد چيكار كنم. هرچي ميگذشت سريعتر ميشد. اونم صداش بلندتر ميشد. حس ميكردم اونم همراه با من خودشو عقب و جلو ميكنه . حتي يه وقت همچين بهم ضربه زد كه نزديك بود تعادلم بهم بخوره و بيفتم. بالاخره آبم اومد. ولي از توش بيرون نكشيدم. همونطوري سينه هاشو ميچلوندم و افتادم روش. شروع كردم به بوسيدنش. اون اصلا از جاش جم نمي خورد. مي دونستم داره بهش خوش ميگذره منم ادامه دادم. رو صورتش دست ميكشيدم و نازش ميكردم. چشماشو بسته بود و چيزي نمي گفت. يواش يواش چشماشو باز كرد. - خوب بود؟ - آره دو تا بوس كوچولو به لباي هم كرديم. - پاشو بريم ديگه. برخلاف ميلم از جام بلند شدم. چهار پنج تا دستمال كاغذي برداشت و وسط پاهاشو پاك كرد. منم كاندوممو تو دو تا دسمتال كاغذي در اوردم. رفت جلوي ميز توالت و از رو ميز توالت يه مداد برداشت و دور لباشو خط كشيد. شروع كردم لباس پوشيدن. بدون اينكه به من حرفي بزنه از اتاق رفت بيرون. لباسامو كه پوشيدم از اتاق زدم بيرون. خيلي خونسرد همه نشسته بودند و داشتند ورق بازي ميكردند. شراره هم رفت بود يه استكان چايي براي خودش ريخته بود و يه شيريني هم دستش بود. انگار نه انگار اتفاقي افتاده باشه. - دستشويي كجاست؟ شراره با دست بهم نشون داد. رفتم و يه دل سير شاشيدم بعدشم خودمو جلوي آينه صاف و سوف كردم و از دستشويي زدم بيرون. مسافر من كه همه بهش ميگفتند خاله، داشت روزنامه مي خوند. با ديدن من روزنامه رو بست. - خوب بود؟ - مرسي شراره هم وايساده بود و نيگام ميكرد. - من ديگه برم خيلي ديرم شده. - چايي ميخوردي؟ - نه شراره اومد جلو و شيريني گاز زدشو بهم تعارف كرد. يه گاز به شيرينيش زدم. و يه نيشگون از لپش گرفتم . - بذار ببينم كسي تو راهرو نباشه. از تو چشمي بيرونو نيگا كرد و دروباز كرد. خداحافظي كردم و خاله هم صورتشو اورد جلو كه ببوسمش. منم بوسيدمش و زدم بيرون. از خونه كه اومدم بيرون هم مي ترسيدم و هم خيالم راحت شده بود. فكر ميكردم همه دارند بهم نيگا ميكنند. انگار رو پوشونيم نوشته شده بود كه اين يارو الان كس كرده. سوار ماشين كه شدم زود يه زنگ به رفيقم زدم. - الو سلام . به خير گذشت. - كس كش. كوفتت شه. بعد از كلي كل كل كردن و تعارف ، راه افتادم و رفتم. يه ماه بعد دوباره هوس كردم برم. انگاري ترسم ريخته بود. با خودم كلي برنامه گذاشته بودم كه اينبار اون يكي رو ميكنم كه از همه جوونتره. دلمم ميخواست براي تنوع يه بار هم خود خاله رو بكنم. وقتي به موبايلش زنگ زدم فقط يه پيغام ميشنيدم. << شماره مورد نظر شما مسدود مي باشد. لطفا مجددا شماره گيري نفرماييد >>

شوهر سرد

سلام
شوهر سرد
اسم من شيده است.من سی ساله ام.بدبختانه من یک شوهر خیلی سرد دارم که هر چند ماه یکبار به سراغ من میاید.بر عکس من زنی خیلی حشری هستم.چند وقت قبل وقتی که شوهرم خانه نبود من یک فیلم سکسی دیدم که دیوانه ترم کرد.مجبور شدم برم توی خیابون دنبال یک نفر بگردم ولی کسی رو گیر نیاوردم.البته چند تا ماشین برای من بوق زدند و ترمز کردند ولی راستش علیرغم اینکه خیلی حشری بودم ولی ترسیدم سوار ماشین بشم .نااميد به طرف خونه برگشتم نزديکی های خونه چشمم به يک نمکی افتاد و کسی که گاری نمک رو ميراند يک پسر حدود۱۵ ساله بود. مقدار زيادی نون خشک تو خونه داشتم به پسره گفتم بياد بالا تا نون خشکه ها رو ببره.همينجوری که از اشپز خونه گونی نون خشکه رو میاوردم و پسره هم دم در ایستاده بود.یکهو فکری از ذهنم گذشت و به پسره گفتم بیاد تو ویک لیوان چایی بخوره اولش گفت نه ولی بعد که اصرار کردم امد تو و نشست روی مبل.رفتم توی اشپزخونه تا کتری رو بذارم ويک شربت هم درست کردم و امدم کنارش نشستم.همينجوری که داشت شربتو ميخورد دستمو انداختم پشت گردنش و گفتم از زن خوشت مياد.طفلک خجالتی بود يا شايد هم ترسيد گفت منظورتان چيه من هم گفتم مثلا اگر همين الان تو رو ببوسم خوشت مياد و بدون اينکه منتظر جوابش بشم صورتش رو بوسيدم اول کمی خودشو کشيد کنار ولی وقتی که کيرشو از روی شلوار گرفتم کمی ارام شد و شروع کردم ازش لب گرفتن طفلک هيچکاری نميکرد.چون بدنش کثيف بود گفتم بريم حمام .لختش کردم و وقتی به شلوارش رسيدم خيلی مقاومت کرد ولی من بزور شلوار و شورتشو دراوردم چه کير نازی داشت تا بحال کير پسر ۱۵ ساله نديده بودم.بردمش زير دوش و شروع کردم صابون زدن به تنش در عين حال هم با کيرش بازی کردم ولی کيرش بلند نميشد.پس از اينکه حسابی شستمش بردمش بيرون از حمام وفيلم سوپر رو براش گذاشتم و همچنان با کيرش ور ميرفتم تا اينکه به من گفت خانم من تا بحال زنی رو نکردم و ميترسم.کلی دلداريش دادم تا ترسش بريزه در همين حال فيلم به جايی رسيد که زن هنرپيشه داشت کير مرد رو ميخورد.يکهو به من گفت تو ميتونی مثل تو فيلم کير منو بخوری؟من يکه خوردم چون تا بحال کير شوهرم را هم نخورده بودم ولی ظاهرا چاره ای نبود.همونطور که روی صندلی نشسته بود .من هم امدم روی زمين نشستم و لای پاش رو باز کردم کيرش همچنان خوابيده بود برای همين وقتی کيرشو کردم تو دهنم کيرش و خايه هاش همه با هم رفت تو دهنم.پس از کمی مکيدن احساس کردم کيرش داره بلند ميشه لذا با اه و ناله بيشتر کيرشو خوردم تا اينکه کاملا راست شد.کيرشو از دهنم دراوردم و نگاهش کردم به بزرگی کير شوهرم که هر چند ماه يکبار اونو ميديدم نبود برای همين از کير کوچک اين بيشتر خوشم امد.دوباره کيرشو گذاشتم تو دهنم و شروع به مک زدن کيرش کردم ديگه هيچی حاليم نبود چشمام رو بسته بودم و لذت ميبردم که ناگهان گرمی اب کيرش رو توی دهنم حس کردم خواستم کيرشو از دهنم در بيارم که ديدم کار از کار گذشته و اب کيرش رفته تو دهنم برای همين گذاشتم تا اخرين قطره اش رو توی دهنم خالی کنه.دروغ نگفته باشم از مزه اب کيرش که کمی هم شور بود بدم نيامد برای همين هم تمام ابشو قورت دادم.پس از انروز هر وقت که شوهرم سر کار بود من به اون پسره ميگفتم بياد تا دهن و صورت منو پر از اب کيرش کنه.البته مدتی است که از اون هيچ خبری ندارم و هر چقدر هم پرس وجو کردم پيداش نکردم.برای همين من دنبال يک پسر فقط ۱۴ يا ۱۵ ساله ميگردم تا برايش ساک بزنم تا اب کيرشو تو دهن و صورت من خالی کنه

شیدا

سلام
شیدا
يکی از روزهای ماه رمضان پارسال بود و چون من اينترنت شبانه گرفته بودم پس از سحری خوردن ديگه نميخوابيدم و مشغول کارکردن با اينترنت ميشدم . ديگه ساعت نزديک ۷ شده بود ؛ در يکی از اين سايتها به دنبال پروفايل دخترهائی ميگشتم که با اخلاق و روحيات من جور در بياد ؛ چشمم به اسم دختری به نام شيدا افتاد که Online هم بود ؛ پروفايلش را باز کردم ديدم چيزهائی که از خودش نوشته مورد پسند من هست و چيزهائی که از دوست پسرش انتظار داره خيلی با من جور درمياد ؛ سريع به نوشتن نامه برای اون کردم تا قبل از ساعت ۸ صبح جوابمو داد و ازم خواست تا توضيحات بيشری از خودم براش بدم من هم زود دست به کار شدم و توضيحاتی را که خواسته بود براش نوشتم و ارسال کردم ؛ ديگه وقت اينترنت شبانه ام تموم شده بود ؛ ساعت ۱۰ بود که با Account ديگری که برای اين جور وقتها خريده بودم به اينترنت وصل شدم و ديدم که جواب ديگری از اون برام اومده و قبول کرده بود که با من دوست بشه و گفته بود که اگر من هم سئوالی در مورد اون دارم ميتونم ازش بپرسم ؛ من هم سئوالاتی مثل اين که در چه مقطعی درس ميخونه و از چه چيزهائی خوشش مياد و از چه چيزهائی بدش مياد و ... ازش پرسيدم ولی ديگه اونروز جوابی ازش نيومد تا فردا صبح که ايميلم رو چک کردم و ديدم نوشته که دانشجو است ؛ من هم چون خودم دانشجو بودم خيلی خوشحال شدم چون حداقل معلوم بود از اين دخترهای جلف تو خيابون نيست ؛ روزی يکبار به هم نامه مينوشتيم و دل ميداديم و قلوه ميگرفتيم تا اينکه يک روز جواب ايميلم رو نداد با خودم فکر کردم حتما توی نامه قبلی چيزی گفتم که ناراحتش کرده ؛ بارها و بارها نامه خودمو خوندم ولی به نتيجه ای نرسيدم مرتب و پشت سر هم براش نامه مينوشتم و ازش ميخواستم بهم جواب بده و دليل نامه ننوشتنش رو برام بگه ولی دريغ از يک جواب ؛ تا اينکه بعد از ۷ يا ۸ روز جوابمو داد و گفت که مسافرت بوده و نميتونسته ايميل بزنه ولی من ميدونستم که دروغ ميگه چون هيچ کس در موقع درس مسافرت نميره اون هم يک هفته ؛ ميدونستم که ميخواسته امتحانم کنه و ببينه پا پس ميکشم يا نه ؛ در هر صورت با هم قراری گذاشتيم که اگه قرار بود چند روز به هم نامه نديم قبلش با يک ايميل به هم اطلاع بديم و تعداد روزهای غيبتمون رو هم بگيم . هر روز که ميگذشت علاقه من به شيدا و همينطور علاقه شيدا به من بيشتر ميشد ؛ عکسهامون رو هم برای هم فرستاده بوديم و يک دل نه صد دل عاشق هم شده بوديم . ماه رمضان که تموم شد با هم تصميم گرفتيم که قراری بذاريم و همديگر رو ببينيم چون ديگه وقتش بود با هم از نزديک آشنا شويم ؛ قراری با هم گذاشتيم و قرار شد روز جمعه در همون پارکی که من جمعه ها فوتبال بازی ميکردم همديگر رو ببينيم ؛ قرار ما ساعت ۱۱:۳۰ دقيقه بود به خاطر همين اونروز زودتر يارکشی کرديم تا قبل از ساعت ۱۱:۳۰ دقيقه فوتبالمون تموم بشه ساعت ۱۱:۱۵ دقيقه بازی تموم شد و من با عجله لباس عوض کردم و به محل قرار در پارک رفتم ؛ ساعت از ۱۱:۳۰ دقيقه گذشت و شيدا نيومد خيلی نگران شدم که نکنه نياد ولی بالاخره با يکربع تاخير آمد و گفت که کمی تو خونه مشکل داشته تا بتونه بياد بيرون ؛ با هم رفتيم يک آبميوه فروشی با حال و لبی تر کرديم و با هم صحبتهای عاشقانه ميکرديم ؛ خيلی از ملاقات اون روز راضی بودم واقعا همون جور که ادعا ميکرد پاک و ساده بود ؛ اون همون دختری بود که هميشه ميخواستم باهاش دوست باشم نه از من توقع مالی داشت و نه توقع داشت وضع ظاهريم رو عوض کنم و جِلف بشم من هم که ديدم اينجوريه از هيچ چيزی براش کم نميگذاشتم ؛ دوستی ما هر روز محکمتر و محکمتر ميشد هر روز به هم ايميل ميزديم و هفته ای يکبار جمعه ها همديگر رو ميديديم چون روزهای ديگه هر دو دانشگاه ميرفتيم و وقت آزاد نداشتيم . يک روز تصميم گرفتم ببرمش گردش به خاطر همين ماشين رو از برادرم قرض گرفتم و رفتم دنبالش ؛ بردمش در جاده های خارج شهر برای گردش بعد يک جای خلوت نگه داشتم و شروع کرديم به صحبت کردن ؛ صحبتمون بالا گرفت و کم کم از مسائل عشقی به عاطفی- سکسی تبديل شد کم کم من هم ديگه حشرم زده بود بالا و نميتونستم جلوی خودم رو نگه دارم دست راستمو به طرفش بردم و دور گردنش انداختم و خواستم ازش لب بگيرم که خودشو عقب کشيد من هم ناراحت شدم و گفتم تو مگه منو دوست نداری گفت خب آره گفتم پس چرا نميخوای با هم لب بگيريم گفت آخه.. آخه ؛ گفتم ديگه آخه نداره صورتش رو به طرف خودم کشيدم و شروع به لب گرفتن از هم کرديم ؛ خيلی خوشحال بودم چون ديگه رومون به هم باز شده بود . از اين به بعد هر دفعه با هم بيرون ميرفتيم اگه فرصت دست ميداد يه حال مختصری با هم ميکرديم ؛ روزها از پی هم ميگذشت و علاقه ما به هم بيشتر ميشد ولی اين عشق و علاقه باعث شد اون ترم تو دانشگاه مشروط بشم و کلاً از درس و دانشگاه بيفتم ولی ارزشش رو داشت چون دوستی گيرم اومده بود که به هيچ کس جز من فکر نميکرد و کاملا به من وفادار بود و همين برای من بس بود.۱۳ خرداد امسال بود. خانوادگی تصميم گرفته بوديم به دو شهر مسافرت کنيم ؛ پس از رفتن به شهر اول مجبور بوديم برگرديم خونه و پس از آن به شهر دوم سفر کنيم ؛ وقتی به خانه رسيديم من به بهانه های مختلف از رفتن به سفر امتنا کردم ؛ اين بود که پدرم هم تصميم گرفت به سفر نرود و پيش من بماند ولی با هزار دليل و برهان اون رو هم قانع کردم که همراه بقيه به سفر برود ؛ پس من ماندم و يک خانه خالی ؛ سپس تلفن رو برداشتم و به شيدا زنگ زدم خودش گوشی رو برداشت تا گفتم سلام صدام رو شناخت و گفت اشتباه گرفتيد ؛ حدس زدم حتما کَسی پيشش بوده و نتونسته صحبت کنه ؛ صبر کردم تا خودش زنگ بزنه ؛ ۱۷ دقيقه بعد تماس گرفت و وقتی دليل کارش رو پرسيدم ديدم که حدسم درست از آب درآمده چون پدرش نزديک او بوده و نميتونسته صحبت کنه ؛ بهم گفت پدر و مادرش رفتند بيرون و فقط اون و خواهرش توی خونه هستن ؛ جريان رو بهش گفتم و ازش خواستم که به خونه ما بياد ؛ اون هم با کمی دودلی قبول کرد ؛ رفتم تا بساط پذيرائی رو آماده کنم ؛ سيمی رو هم که قبلا برای اتصال کامپيوتر به تلويزيون آماده کرده بودم به تلويزيون وصل کردم و منتظر شدم تا بياد ؛ حدود ۲۰ دقيقه ای طول کشيد تا خودشو به خونمون رسوند و زنگ زد ؛ رفتم و در رو براش باز کردم و با احترام اون رو به داخل راهنمائی کردم . رفتيم همون اتاقی که تلويزيون و کامپيوتر بود ؛ قبلا چند تا شوی مشتی گلچين کرده بودم و از طريق تلويزيون داشتم نگاه ميکردم؛ رفت و روسريشو درآورد و توی کيفش گذاشت و بعد پيشم نشست ؛ با هم نشستيم و گپی زديم و شوها رو نگاه کرديم . بعد از مدتی سر صحبت رو به مسائل سکسی کشوندم ؛ من قبل از اين که اون بياد يک شيطونی کرده بودم و اون اينکه آخر شوها يک فيلم سوپر هم Add کرده بودم که بعد از آخرين شو نوبت اون بود که نمايش داده بشه ؛ حالا من فقط به اندازه ۵ دقيقه وقت داشتم تا جو عاطفی حاکم بر خانه را به جو سکسی تبديل کنم و کم کم هم موفق به اين کار شدم ؛ ۳۰ ثانيه قبل از اينکه شوی آخر تمام بشه به بهانه آوردن قهوه اتاق رو ترک کردم تا وقتی فيلم سوپر شروع ميشه من داخل اتاق نباشم ؛ ۲ دقيقه ای معطل کردم و با سينی قهوه وارد اتاق شدم ؛ شيدا محو تماشای فيلم شده بود چون من قبلا فيلم را Edit کرده بودم تا وقتی فيلم شروع ميشه از صحنه حشرانگيزی آغاز بشه ؛ شيدا هم غرق در تماشای فيلم بود و به طور نامحسوسی يکی از دستهاشو به زير مانتوش برده بود و کُسشو داشت ميماليد ؛ با ورود من يکم دست پاچه شد و خودشو جمع و جور کرد ؛ قبل از اينکه اون حرفی بزنه بهش گفتم فيلمش خيلی باحاله آخه اصولا فيلم سوپرهای ژاپنی يه حال ديگه ای ميده ؛ رفتم و کنارش نشستم و کم کم خودمو به اون نزديک کردم و دستم رو به دور گردنش انداختم و شروع به لب گرفتن از هم کرديم بعد ازش خواستم مانتوش رو دربياره بعد خوابوندمش روی زمين و روش افتادم و شروع کردم لب و گردنش رو بوسيدن ؛ پيرهنم رو درآوردم و پيرهن و کرست شيدا رو هم از تنش درآوردم ؛ دو خورشيد در يک دشت پر از برف يکدفعه در خونمون طلوع کرد و گرمائی به خونمون بخشيد ؛ واقعا که سينه و پستونهای نازی داشت شروع کردم به مک زدن و گاز گرفتن نوک پستوناش ؛ جيغهای کوتاهی از شادی ميکشيد و لذت ميبرد دامنش رو از تنش بيرون کشيدم و چند لحظه ای به شرت سفيدش خيره شدم مانده بود که بعد از اين مرحله با چه چيز حيرت آوری روبه رو خواهم شد ؛ بالاخره شرتش رو هم بدون هيچگونه مقاومتی از جانب شيدا از پاش درآوردم ؛ وای که چه کُسی بود مثل يک گل سرخ که درميان انبوهی از برف پنهان شده باشه ؛ شروع به ليسيدن کُسش کردم هرچه ميگذشت شيدا حشری و حشری تر ميشد از من خواست تا من هم لباسامو کامل درآورم ولی من با خودم گفتم بذار چند دقيقه ديگه هم تو کف بمونه تا حشری تر بشه و به حرفش اهميت ندادم ديگه شيدا فريادهاش به هوا بلند شده بود و از درد حشر داشت ميمرد ؛ من هم شلوار و شرتم را درآوردم و ازش خواستم تا کيرمو ساک بزنه اول با کمی اکراه ساک ميزد ولی بعد خوشش اومد و تا آخر کيرمو تا حلقش فرو ميکرد ؛ خوب که از خوردن کيرم سير شد کيرمو از دهنش درآوردم و ازش خواستم تا کونش رو واسه گائيده شدن آماده کنه ؛ اون يک لحظه ترسيد چون ميترسيد دردش بياد به خاطر همين رفتم کمی کرم آوردم و داخل سوراخ کونش رو چرب کردم و بعد با يک انگشتم کونش رو انگشت کردم تا گشاد بشه و بعد انگشتم رو درآوردم و شصتم را داخل کونش کردم و برای اينکه مطمئن بشم حسابی گشاد شده بعد از چند لحظه شصتم رو درآوردم و دو تا از انگشتام رو وارد کونش کردم ديگه حسابی کونش آماده گائيدن بود من هم که قبل از اومدن شيدا از اسپری لیدوکائین استفاده کرده بودم و مطمئن بودم حالا حالا ها آبم نمياد ؛ برای اينکه شيدا نترسه ازش خواستم خودش سر کيرم رو به سوراخ کونش نزديک کنه و اونو وارد کونش بکنه ؛ وای که وقتی کيرم توی کونش رفت داشت آتيش ميگرفت بس که کونش داغ بود ؛ آروم آروم شروع به تلمبه زدن کردم و آخ و اوخ شيدا هم بلند و بلند تر ميشد کم کم ريتم تلمبه زدنم رو تندتر و تندتر ميکردم ؛ خيلی حال ميداد ديگه کونش داشت جر ميخورد ؛ کيرم رو بيرون کشيدم و ازش خواستم رو کيرم بشينه ؛ بعد دراز کشيدم و اون هم آمد و خودش سر کيرم رو وارد کونش کرد بعد ازش خواستم خودش رو بالا و پائين ببره ؛ اول براش سخت بود ولی بعد ريتم کار دسش اومد ؛ با يکی از دستهاش هم کُسشو ميمالوند و هی آخ و اوه ميکرد من هم همراه با بالا و پائين رفتن شيدا کيرم رو به بالا و پائين حرکت ميدادم تا کيفش بيشتر بشه شيدا هم همينطور به سرعت مالوندن کُسش اضافه ميکرد که ديدم بدنش سُست شد و لرزيد من هم چون فهميدم چه خبره برای اينکه از حال درنيام بيرون به سرعت حرکت دادن کيرم اضافه کردم و بالاخره آبم رو تو کونش خالی کردم و بدون اينکه کيرم رو از کونش دربيارم شيدا رو خوابوندم زمين و روش دراز کشيدم و شروع کردم صورت و گردنش رو ليسيدن ؛ وقتی که کيرم کم کم آب رفت کيرمو بيرون کشيدم و از شيدا لب گرفتم معلوم بود که شيدا هم مثل من کاملا ارضا شده بود بعد با هم رفتيم حمام و يه حال ديگه ای تو حمام با هم کرديم و بالاخره خودمونو خوب شستيم و اومديم بيرون خودمونو خشک کرديم بعد که ديدم شيدا ديرش شده چون بقيه با ماشين رفته بودن سفر موتور رو برداشتم و تا نزديکی خونشون رسوندمش . هنوز هم مزه اون سکس زير زبونمه

شیرین

سلام
شیرین
همسایه روبروی ما یه زن وشوهر بودند که 2 تا بچه داشتند . یه دختر مامانییه4 ساله و یه پسر ی10 ساله . خود زن همسایه هم حدود 35 سالشه و اسمش شیرینه . من از همون اولی که دیدمش عاشق اون بدن نازش شده بودم . بدن خیلی سکسی داشت . سینه هاش و کونش کاملا بیرون زده بودند و میخواستند لباساشو جر بدن. شوهرشم که دائم درسفربود و هر 2 یا 3 روز می یومد خونه به خاطره همین شیرین هر کاری داشت یا اگه چیزی از بیرون میخواست من براش می خریدم چون با مامانم خیلی دوست بود وبا بقیه همسایه ها رفت وآمد نمی کرد. بعد از چند مدتی خیلی با خانواده ما صمیمی شده بود و بیشتر وقتا خونه ما بود . یه روز صبح تلفن زنگ زدشیرین بود و به مامانم گفت که شیر حموم خراب شده اگه ممکنه حمید بیاد یه نگاهی بهش بکنه . منم سریع رفتم . وقتی درو باز کرد خشکم زد !!! اولین باری بود که شیرینو بدون چادرمیدیدم . خیلی موهای قشنگی داشت . موهاش لخت و مشکی زاغ بود و تا زیر کونش می رسید . خیلی حشری شده بودم ولی می ترسیدم کاری بکنم . یه روز عصر دیدم شیرین اومد خونمون و به مامانم یه سبد لباس داد و گفت چون لباسشویی شون خرابه اگه ممکنه با ماشین لباسشویی ما اونا رو بشوریم . مامانم هم لباسا رو ازش گرفت و گفت می ریزه تو ماشین و وقتی خشک شد میدم حمید بیاره . بعد از 2, 3 ساعت مامانم اومد و لباسا رو داد بهم و گفت ببرم خونه شیرین خانم . منم داشتم آماده می شدم که یهو یه چیزی توجه مو جلب کرد . تو لباسا یه ست شرت و کرست بود که چون خیلی بزرگ بودند معلوم بود ماله خود شیرینه . زود ورش داشتم و لمس کردم کیر سیخ شده بود و هی بوش می کردم و لیس شون میزدم . وقتی فکرشو می کردم که این با چه چیزهایی تماس داشته دیونه می شدم . خیلی ازشون خوشم اومده بود تصمیم گرفتم پیشه خودم نگه هشون دارم . شبها همیشه قبل از خواب اونارو می پوشیدم و حسابی حال می کردم . حتی روزها هم تنم بود . فکرمی کردم خیلی بهش نزدیک شدم .یه روز تولد من بود و ما یه جشن کوچیک تو خونمون گرفتیم و شیرین جونم هم اومده بود . من با یه دوربین فیلم برداری , فیلم می گرفتم . اما همش دنبال شیرین بودم و همش از اون فیلم می گرفتم و رو بدنش زوم وی کردم و اونم حالیش نبود . از 2 ساعت فیلمی که گرفته بودم حدود 30 دقیقه اش فقط از شیرین گرفته بودم!!!! چند روز بعد وقتی فیلمو نگاه می کردم وقتی اون صحنه هایی که از شیرین گرفته بودم نا خوداگاه کیرم شق کرد و زود شورت و کرستشو آوردم و شروع به جلق زدن کردم . یه لحظه یه فکری به ذهنم رسید شوهر شیرین یه آدم غیرتی بود و شیرین هم خیلی ازش می ترسید و اگه این فیلما رو ببینه چی میشه ؟؟؟؟؟؟...می تونستم به راحتی شیرینو وادارش کنم که بیاد تو راه ولی خیلی می ترسیدمو 2 دل بودم . ولی فکر نمی کردم با این اوضاع بتونه نه بگه .یه روز صبح مامان و بابام رفته بودن شهرستان و تا شب نمی اومدن . دیدم بهترین فرصته چون شوهر شیرینم نبود و می تونم نقشه مو عملی کنم . اول پشیمون شدم ولی وقتی چشم باز به اون شرت و کرست افتاد دیگه گفتم هر چه بادا باد.تلفونو ور داشتم زنگ زدم خونه شیرین . بعد از سلام و احوال پرسی بهش گفتم که مامانم اینا رفتن شهرستان و می خوام غذا درست کنم ولی بلد نیستم و اگه ممکنه برام یه خورده غذا درست کن . اونم گفت که خوب بیام اونجا نهار ولی گفتم که مهمون دارم . اونم گفت باشه حمید جان تو خیلی بیشتر از اینا به گردن من حق داری تا 5 دقیقه دیگه میام . تا اینجاش که خوب پیش رفته بود وقتی اومد چادر شو در آورد و رفت تو آشپزخونه مشغول غذا درست کردن شد . من هم دست به کار شدم و فیلم تولدو گذاشتم تو ویدئو و شرت و کرست شو هم زیر پیرهنم قایم کردم . روی مبل نشستم و شیرینو صدا کردم . گفت دستش بنده و نمی تونه بیاد . گفتم گازو خاموش کن بیا کار واجبت دارم . اونم اومد و جلوم سرپا وایساد و گفت : چیه ؟؟؟؟ زود باش بگو کار دارم . گفتم بشین می خوام یه چیزه جالب نشونت بدم . گفت چیه؟؟؟ گفتم بشین طولانی یه . نشست روی مبل و من هم ویدئو رو روشن کردم ومشغول دیدین فیلم شدیم . وقتی به اونجاهایی رسید که از شیرین گرفته بودم یه ذره خجالت کشیدم آخه خیلی ضایع بود . دوربینو کاملا زوم کرده بودم رو چاک سینه اش وکونش . یه خورده ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد و پاشد رفت تو آشپزخونه .دوباره صداش کردم ولی گفت باشه بعد می بینه .رفتم تو آشپزخونه . حالا وقت اجرای مرحله آخر نقشه بود .گفتم شیرین جان گفت باز چیه؟گفتم اگه ساسان ( شوهرت ) این فیلمارو ببینه چی کار میکنه؟؟گفت : هیچی می کشم منم حواسم نبوده و گرنه نمی گذاشتم اینارو از من بگیری الانم باید پاکشون کنی. گفتم اگه پاک نکنم چی؟ گفت : منظورت چیه؟گفتم : ببین شیرین جان من خیلی وقته که یه چیزی می خوام بهت بگم ولی میترسدم . به خاطره همین تصمیم گرفتم این نقشه رو بریزم . گفت درست حرف بزن ببینم چی میگی؟؟؟ کدوم نقشه؟؟؟گفتم: ببین من عاشق توام و می خوام با من سکس داشته باشی!!دیدم رفت تا چادرشو بر داره تا بره .زود جلو در وایسادم و شرت و کرست شو در آوردم و بهش نشون دادم . یه لحظه خشکش زد .گفتم : نظرت در مورد این چیه ؟؟؟ اگه یه نفر اینارو با این عکسا به ساسان بده چی میشه؟؟؟شروع کرد به گریه کردن . منم سریع چادرشو در آوردمو نشوندمش رو مبل و بغلش نشستم .گفتم : تو رو خدا گریه نکن . من مجبور شدم این کارو بکنم حالا هم ناراحت نباش میتونی فیلمو با لباساتو ور داری بری منم ازت عذر خواهی می کنم . دیگه گریه نمی کرد و گوش می کرد . بهم گفت : تو چرا اگه از من خوشت اومده چرا صادقانه به خودم نگفتی ؟؟گفتم: آخه ترسیدم ساسان بفهمه . دیدم اومد کنارم نشست و خودشو چسبوند بهم . منم معطل نکردم و دستمو کردم تو موهای بلندش که خیلی نرم بودن . اونم خیلی خوشش میومد و هی خودشو بهم می مالید . لبامو گذاشتم رو لباش و ازش یک لب جانانه گرفتم . همچین لبامو می خورد انگار اونم منتظر همچین روزی بوده.لبامو می خورد و هی گاز می گرفت .یه چند دقیقه ای فقط از هم لب می گرفتیم . لباش خیلی داغ و شیرین بودند. هر چی می خوردم سیر نمی شدم . بلند شدم و بغلش کردم بردمش تو اتاقم و روی تخت درازش کردم . دوباره سرمو کشید به طرف خودش و ازم لب می گرفت . به زور ازش جدا شدم و شروع کردم به لیسیدن گردن و لاله گوشش . داشت دیونه می شد . بهش گفتم لباساتو در بیار .سریع بلوز و دامنشو در آورد . زیرش فقط یه شرت و کرست مشکی داشت . گفتم قبل از اینکه شروع کنم یه خواهش دارم . گفت : بگو عزیزم . گفتم می خوام این شرت و کرستی که پیش منه رو بپوشی تا ببینمت . تعجب کرد گفت اگه بدونی چقدر دنبال اینا گشتم ؟؟!!!گفتم دوست دارم شرتی رو که چندین بار باهاش جلق زدم و آبمو روش خالی کردمو تو بدنت ببینم . اینو که گفتم خبلی حشری شد و خیلی هم خوشش اومد سریع شرتش شو در آورد و شرت سفید رو گرفت و اولش یه خورده لیسیدش گفت : حیف نبوده آبتو ریختی رو این مگه کس شیرین نبوده . دیدم داره حرفای سکسی می زنه . خیلی حاش بد شده بود . خیلی حشری شده بود!!!وقتی اون لباسا رو تو بدنش دیدم خیلی قشنگ شده بود باورم نمی شد که به آرزوی همیشگیم رسیدم .هنوز تو کف بدنش بودم که پرید و درازم کرد روی تخت و لباسامو در آورد و کیرمو از داخل شرتم کشید بیرون و مشغول ساک زدن شد . خیلی ناز ساک می زد لباشو همچین دور کیرم حلقه می کرد و مک می زد که انگار تا حالا کیر ندیده بود . کیرمن حدود 23 سانتی هست ولی با وجود این همشو تا ته می کرد داخل دهنش جوری که ته گلوشواحساس می کردم . تخمامو لیس می زد و می کرد تو دهنش . بهش گفتم موهاتو بریز روی کیرم میخوام با کیرم احساسشون کنم اونم همین کارو کرد و موهاشو ریخت روی کیرم و همزمان ساک هم می زد . نمیدونید چه حالی میداد . موهاش جوری کیرمو نوازش می داد که اصلا قابل وصف نیست . از یه طرف اون لبای نازش کیرمو نوازش می کرد از طرف دیگه موهاش . دیگه داشت طاقتم تموم می شد . نمی تونستم جلو خودمو بگیرم بهش گفتم بسه داره آبم میاد . گفت بزار بیاد . داشتم داد میزدم فهمید که آبم داره میاد سریع کیرمو گذاشت وسط سینه های بزرگش طوری که تمام کیرم تو سینه هاش گم شده بود و تمام آبمو همون جا خالی کردم . شیرین هنوز داشت کیرمو به سینه هاش می مالید . من چند لحظه بی هوش شدم ولی هنوز کیرم سیخ بود . بلند شدم و و گفتم حالا نوبت منه . فهمید منظورم چیه . روی تخت دراز کشید و من هم شروع به لیسیدن بدنش کردم حتی سینه هاشو که از آب کیرم خیس بود هم لیسیدم خیلی خوشمزه شده بود( سینه با آب کیر چی میشه) دوست نداشتم ولشون کنم اونم فقط داشت لذت می برد و ناله می کرد . داد میزد که کیر می خوام , کسمو جر بده , و... فهمیدم داره ارضا میشه . رفتم رو کسش و شروع به لیسیدن چوچولش کردم . کسش خیس خیس بود و آب از داخلش می ریخت بیرون من هم همشو می خوردم . یه دفعه یه جیغ بلند کشید و شل شد .ارگاسم شد ولی من ولش نکردمو و کسشو می لیسیدم . زبونمو می کردم داخل کسشو با انگشت اشارم تو کونش می کردم .بعد از چند دقیقه به هوش اومد و بلند شد. هنوز شهوت تو چشاش بود این باردستمو گرفت وکشیدم روی خودش طوری که کیرم درست روی کسش بود و سینه هام هم روی سینه هاش . صدای قلبشو احساس می کردم . یه لب ازم گرفت و گفت :حمیدجان گفتم :چیه خوشکلم ؟ گفت میخوام یه قول بهم بدی. گفتم : صد تا قول میدم بگو عزیزم . گفت: قول بده همیشه مال من باشی می خوام شوهر دومم باشی . منم با کمال میل قبول کردم و گفتم باشه عزیزم .حمید مال تو.اینو که گفتم یه لب دیگه ازم گرفت و با دستش کیرمو داخل کسش کرد . خیلی داغ بود و لیز. کیرم تا ته رفت تو کسش. دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو محکم گرفته بود و پاهاشو هم دور پاهام پیچیده بود . من فقط می تونستم کمرم رو بالا و پایئن کنم .معلوم بود که از این پوزیشن خیلی خوشش میاد . چند دقیقه ای تو همین حالت بودیم که دیدم داره آبم میاد . بهش گفتم ولی اصلا حالیش نبود و بیشتر فشارم میداد . نمی تونستم کیرمو بیرون بکشم . مجبور شدم آبمو همون تو خالی کنم .خیلی لذت بخش بود . کسش پر آب شده بود حس کردم کیرم گرم شد و محکم منو فشار داد . آبه اونم اومد دیگه جفتمون نا نداشتیم . حتی کیرمو هم از کسش بیرون نیاوردم . همین جوری تو بغل هم خوابیدیم . 2 ساعت بعد با نوازش موهای شیرین روی شکمم از خواب بیدار شدم . سفره رو پهن کرده بود و جوجه کباب درست کرده بود . نشستیم با هم غذا خوردیم مثل زن و شوهرا و بعد از غذا چند دقیقه ای تو بغل هم بودیمو و از هم لب میگرفتیم . بعد شیرین پاشد رفت خونهشون چون بچه هاش از مدرسه می اومدن . از اون روز به بعد هر وقت فرصت بشه میرم خونه شیرین عزیزمدر آخر داستانم یه چیزی به دوستای عزیزم بگم که اگه کسی رو دوست دارن و می خوان باهاش سکس داشته باشن , اگه احتمال میدن که طرف هم بدش نمیاد و سر وگوشش می خاره معطلش نکنن و مطمئن باشن موفق میشن فقط باید از راهش جلو برن و با یه برنامه ریزی دقیق از اینکه داستانمو خواندید ممنونم